تبليغاتX
•*´¨`*•بــــانـــوی مــــهتاب•*´¨`*•
چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!!

سلام دوستان عزیز

این آخرین آپی هست که براتون می نویسم ، شاید دیگه هیچوقت برای آپ کردن این وبلاگ فرصت نداشته باشم .

راستش باید بچسبم به درس و دانشگاه و خیلی چیزهای دیگه بخصوص ورزشم که برام اهمیت زیادی داره ... دیگه خودتون حق میدین ؟؟؟؟؟؟؟

در ضمن نمی تونم به وبلاگتون نظر بدم اما از لحاظ خوندن وبلاگ ها مشکلی ندارم حتما سر می زنم .

در آخر با یه غزل زیبا از همه شما خداحافظی می کنم و ممنون و متشکر که تا این مدت با نوی مهتاب و تنها نذاشتین .

 

                        

 

من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم
بي تو چه غريبانه شبي مي ميرم
ساليست كه مي خواهم از اين جا بروم
ولي انگار
كه با قلب زمين زنجيرم
مثل اين است
كه من با همه هق هق خود روي سجاده احساس تو

 جان مي گيرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

  زندگي بدون عشق را به چه چیزی مي توان تشبیه کرد؟!

 

 

زندگي بدون عشق

مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند .

زندگي بدون عشق زندگي نيست ....

زندگي چيست ؟

عشق ورزيدن!و........؟

زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم

حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما .

اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم .

دنياي ما سرشار از معناست .

هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را باز كنيم و بخوانيم .ا

ين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه حادثه ها با ما سخن مي گويد.

عشق چيست ؟   عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .

وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران

وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي .

نگاه عاشق مي شوي .

عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .

عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .

بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .

نفرت عشق وارونه است .

وقتي خود را نمي شناسي

از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني .

اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي

وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .

وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي تا

احساس تنهايي كني

عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و ستاره

يگانه مي كند .

عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .

ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .

بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي .

اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .

آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .

اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .

مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .

از مرگ نمي ترسيد ؟

اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم

بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .

زيرا عشق نمي ورزند .

عشق است كه زنده مي كند .

عشق كيمياست .

ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست .

بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد

اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد

حيات جاويدانه پيدا مي كنيم .

پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم

وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند

بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند.

اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟

براي زمين .

زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست .

خوشبخت ترين سياره عالم است .

بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ

وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند

آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را .

آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد

آيا او را نمي بيني ؟

خوشا به حال زمين كه زنده است !

خوشا به حال همه ي درخت ها !!

خوشا به حال باران !!

خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!!

خوشا به حال شب !!

خوشا به حال روز !!

خوشا به حال عشق !!

خوشا به حال ما !!

   

           

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:1  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

این مطلب از طرف یکی از دوستان به دستم رسیده من خوشم اومده اینجا قید کردم اما اصلا بیانگر دیدگاه من نیست ، انشاالله سوء تفاهمات بعضی دوستان بر طرف بشه .

 

چنانكه خوانندگان مي دانند ما منكر شعر نيستيم و نمي گوييم شعر نباشد. گفته ما آنست كه شعر خود يك خواسته نيست. شعر سخن است و سخن بايد تابع نياز باشد. ما مي گوييم كسي اگر مطلبي دارد مي خواهد آن را به شعر يا نثر بگويد ايرادي ندارد. ايراد ما به آن كسي است كه بي آنكه مطلبي باشد تنها به نام آنكه شعري بسازد به آن مي پردازد. مي گوييم كسي اگر عاشق شده غزل بسرايد ولي دور از خرد است كه كسي با دل آسوده به دروغ دم از عشق زند و غزل هاي عاشقانه بسرايد. داستان شعر از اين حيث داستان خانه است. خانه براي نشستن است و هر كجا كه نيازي بود بايد خانه ساخت. ولي اگر كسي در يك بياباني يا بالاي كوهي كه قابل سكونت نيست خانه اي بسازد اين كار او بيخردانه است. اين سخن ساده و آسانست ولي شاعران آن را نفهميده اند و شعر را يك خواسته جداگانه پنداشته و بي آنكه در بند نيازمندي باشند پياپي شعر هايي را از غزل و قصيده و قطعه و فرد و رباعي سروده بر روي كاغذ نوشته و به خود باليده اند! كسي در تهران روزي در مجلسي مي گفت : « من براي اين مملكت يك كرور شعر ساخته ام » . اين شيوه شاعران بوده و حافظ نيز همين شيوه را داشته. و چون شعر را يك نياز مي دانسته عمر خود را به شعر گويي و غزلسرايي به سر برده. او سرودن غزل را يك كار هنري مي پنداشته و جز اين مقصود ديگري نداشته است.
شاعران غزل را چگونه مي سازند ؟
چنانكه خوانندگان مي دانند شاعران در ايران در غزلسازي بيش از هر چيزي به قافيه اهميت مي دهند. براي همين نخست قافيه هاي آن را يافته و فهرست وار زير يا پهلوي هم مي نويسند. مثلاً : بس , كس , عدس , نفس , پس , مگس , هوس , عسس , خس , فرس , و سپس براي جمله اي انديشيده شعري پديد مي آورند و بدين سان غزلي ساخته مي شود:
در ضمير ما نمي گنجد به غير از دوست كس -  هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
يار گندم گونِ ما گ ميل كردي نيم جو   -   هر دو عالم پيش چشم ما نمودي يك عدس
ياد مي داري كه بودي هر زمان با ديگران   -   اي كه بي ياد تو هرگز برنياوردم نفس
ميروي چون شمع و جمعي از پس و پيشت روان  -   ني غلط گفتم نباشد شمع را خود پيش و پس
غافل است آن كو به شمشير از تو مي پيچد عنان -  قند را لذت مگر نيكو نمي داند مگس
خاطرم وقتي هوس كردي كه بينم چيزها -   تا تو را ديدم نكردم جز به ديدارت هوس

اگر خوب بيانديشيد هر بيت از اين شعر مطلب جداگانه ايست و ارتباط آنها با يكديگر جز از راه قافيه نيست. از آن سوي بسياري از اين شعرها جز يك معناي خنك چيزي را در بر ندارد و پيداست كه شاعر تنها در پي جور كردن قافيه بوده. مثلاً بيت دوم كه معناي بسيار خنكي دارد نشان مي دهد كه مقصود چيزي جز استفاده از كلمه «عدس» نبوده. من خواهشمندم خوانندگان آن خوش گمان را كه به حافظ دارند به كنار گزارند و نام لسان الغيب و ديگر ستايشهاي گزافه آميز را كه درباره اين شاعر شنيده اند فراموش كنند و با يك انديشه ساده يكايك اين شعرها را بسنجند و بيازمايند تا ببينند چه معناهاي پوچي از هر كدام بيرون مي آيد. و براي آنكه به آساني اين موضوع را دريابند بهتر است هر شعري را به نثر برگردانند و با آن حال به انديشه بسپارند :
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم -  بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم
آيا براي توبه نيز استخاره مي كنند!؟ توبه كجا و استخاره كجا!؟ استخاره آنست كه كسي به وسيله قرآن يا دانه هاي تسبيح يا به وسيله ديگري از خدا شور خواهد كه فلان كار را كنم يا نكنم و اين عقيده مسلمانان عامي است. از كلمه هاي «توبه» و «استخاره» پيداست كه حافظ مسلمان بوده و ميخواري را گناه دانسته. حال آيا مسلماني با اين شرايط براي توبه از ميخواري استخاره مي كند!؟ آيا اين معني دارد كه مسلماني از خدا شور خواهد كه از ميخواري توبه كنم يا نه!؟ پس تنها مي خواسته كه از كلمه «استخاره» استفاده كند و آن را در غزل بياورد . باز همانجا مي گويد :
اگر شبي به زبانم حديث توبه رود   -   ز بي طهارتي آن را ز مي غراره كنم
آنجا شاعر مسلمان بوده و صحبت از توبه و استخاره مي رانده و اينجا به اسلام توهين زشتي زده و مي گويد : من اگر نام توبه را به زبان بياورم دهانم ناپاك مي شود و ناچار آن را با مي غرغره مي كنم تا پاك شود ! در اينجا هم چون مي خواسته از كلمه غراره براي قافيه استفاده كند چنين مضمون پستي را بافته است.
فهرستي از بدآموزيهاي حافظ 
چرا بايد كسي عمر را با اين سخنان پوچ و بيهوده به سر دهد. اين پست ترين شيوه بهره مندي از سخن است كه شاعران پيش گرفته اند. سخن يك نيروي خداداديست و مي توان از آن بهره ها برد. مي توان با آن هزاران كس را دانشور گردانيد , مي توان پندها سرود و هزاران كس را به راه آورد. حافظ اگر به جاي قافيه بافي خشت زني مي كرد. در پيشگاه حقيقت ارج بيشتري مي يافت. او به تلف كردن عمر خود بسنده نكرده و بدآموزيهايي دارد كه در اينجا مي آوريم:
- ستايشهاي بي اندازه از باده. من نمي گويم باده بد است ولي نيكيش كدام است!؟ آيا اين همه ستايش از آن ياوه بافي نيست؟ باده را اگر كم بخورند گيجي مي آورد و به هذيان گويي وا مي دارد و اگر بيشتر شد به ناپاكي و استفراغ مي انجامد. چنين چيزي نيكيش كدام است؟ آن ستايشهايي كه حافظ و ديگران از باده كرده و وانمود كرده اند كه باده رازهاي سربسته را مي گشايد و نادانستنيها را دانسته مي گرداند جز ياوه گويي نيست. مي توان باور كرد كه نود درصد از باده خواران ايران فريب اين شعرهاي حافظ و ديگران را خورده اند.
- از جهان نكوهشهاي بسيار نموده. اينان يك گروهي بودند كه چون خود پي كاري نمي رفتند و خانه و افزار زندگي آماده نمي كردند ناگزير از خوشي هاي زندگي بي بهره مي گرديدند. حافظ اگر بهره اي از خرد داشت مي دانست كه در اين جهان بي كار و پيشه نمي توان زيست. مي دانست كه در كنج ميخانه ها نشستن و ياوه سرودن و چشم به دست اين شاه و آن وزير دوختن جهان را به خود زندان ساختن است. و اگر براي خود كاري يا پيشه اي پيش مي گرفت نيازي به نكوهش از جهان پيدا نمي كرد. هر چند اين نكوهش ها از جهان بسيار بي معني است ولي همين سخنان نافهمانه در دلها جاي مي گيرد و مايه كجي انديشه ها مي گردد. امروز يكي از انگيزه هاي بيدردي ايرانيان همان سخنان است چرا كه به جهان آن ارزش را نمي دهند كه در راهش به كوشش بپردازند و همين اندازه كه خوراكي و پوشاكي فراهم گردد و روزشان شب شود كافيست.
- زبان درازيهايي به خد ا مي كند :
شيخ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت  -   آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد !
در برابر آفريدگار جهان گردنكشي نموده ولي از شاه يحيي كه از نامردترين , پست ترين و خونخوارترين شاهان خاندان مظفري بوده و چشمان پسر كور مي كرده تعريف مي كند:

پس چرا حافظ را اين چنين مي ستايند؟ 
مي دانم كساني خواهند گفت در جايي كه شعرهاي حافظ به اين پوچي و زيانمندي است چرا اين همه در داخل و خارج او را ستوده اند!؟ شما با ارج نهادن ديگران چه كار داريد؟ خودتان با فهم و خردتان داوري كنيد. خدا به شما فهم و خرد داده كه نيك و بد را بدانيد. ديگران هر چه مي گويند بگويند. شما اگر در پي حقايق هستيد خودتان بينديشيد و بفهميد . ببينيد :
كشتي نشستگانيم اي باد شُرطه برخيز  -  شايد كه باز بينم ديدار آشنا را
شاعر در اينجا در كشتي نشسته و آرزوي باد شرطه و ديدار يار مي كند ليكن بيدرنگ مي گويد :
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل   -   هات الصبوح هبوا يا ايهاالسكاري
ديشب در حقه اي كه گل و باده پيچيده بوده اند بلبل هم آمده عربي مي خوانده و مي گفته: براي صبحانه باده بياوريد , شما نيز اي مستان بيدار گرديد. و چون آقاي بلبل مست بوده شب را از صبح تميز نمي داده. « شعر مي گويم و معني ز خدا مي طلبم!»
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است   -   با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آقاي شاعر پند مي دهد كه براي آسايش در دو جهان همين بس كه با دوستان مروت و با دشمنان مدارا كني و ديگر به كاشتن , درويدن , بافتن , ريسيدن , دوختن و ساختن و ديگر چيزها نيازي نيست. اگر اين فلسفه درست باشد پس اين كوشش ها براي تربيت چيست؟ همان حافظ اگر يك شب دزد به خانه اش آمده و كاسه و كوزه اش را را ببرد و يا ستمگري در كوچه جلويش را بگيرد آيا باز مي گويد كه آن فرد مجبور است!؟ يا گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را. اين هم از فيلسوف شيراز.
مگر آن ستايندگان كيستند؟ يك دسته تذكره نويسانند كه اين شيوه را هنر مي دانستند. مثل اين است كه عده اي قمارباز از يك قمارباز چيره دست شتايش كنند. آنها لذت مي بردند كه وظايف زندگي را رها كرده و با سخن بازي و قافيه بافي به هر كه خواستند دشنام دهند و هر كه را خواستند ستايش كنند , سخن از باده رانند , به خدا گستاخي كنند , نان از دسترنج ديگران بخورند و پس از اين همه افراد ارجمند و والامقامي باشند و شاعر و اديب و فيلسوف ناميده شوند. از همه جالب تر عبارت هاييست كه در وصف او گفته اند: شهريار اقليم سخن , نقاد بازار ادب. اقليم سخن كجاست!؟ بازار ادب كجا بود!؟ يك دسته هم شرق شناسان اروپايند. اينان بدخواهان شرقند. دوست دارند كه همه شرقيان مانند حافظ باشند. به كنج ميكده رفته و جهان را به آزمندان اروپا و آمريكا سپارند. خودشان پياپي ماشينها و افزارها سازند و جوانان سرباز , هوانورد , و فضانورد سازند و شرقيان جز در پي سخن بازي و قافيه پردازي نباشند. خودشان اگر دشمني رخ نمود زن و مرد دست به هم داده شرق و غرب را به تكان در آورند ليكن شرقيان دست به دامان شكيبايي زنند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند   -   كز اثر صبر نوبت ظفر آيد
يا گناه را به گردن خدا انداخته چنين گويند :
گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم   -   نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
بله اين شرق شناسان هر چيز را كه مايه درماندگي مردمي بشود از ديوان شاعرها گرفته تا صوفيگري , خراباتيگري و كيش هاي گوناگون مثل جوكيگري يا مارپرستي مي ستايند و در رواجش مي كوشند. اينها براي اروپا بيش از ميليونها سپاه كار مي كنند. آنها زحمت شكار ماهي را به خود نمي دهند بلكه در آب زهر ريخته و ماهي ها را جمع مي كنند ..

نوشته احمد كسروي - سال 1341– انتشارات پايدار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:35  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

 

امروز دسته گلی تهيه کردم از غنچه های زيبای رز که در زرورقی با هزار قلب طلايی

پيچيده شده است.

تو به من می نگری و من از نگاه سنگينت و از سکوت لب هايت در می يابم

 

که در چنين روزی که همگان.......

 

 با هديه ای ناچيز ذره ای از دريای محبت مادران خود را پاسخ می گويند تو در خلوت

 

تنهاييت در اين انديشه ای که چرا دست مهربان مادر نوازشگر گيسوانت نيست !

هنگامی که سختی زندگی بر دوشت سنگينی می کند

 

او نيست تا سرت را بر زانويش بگذاری و غم هايت را با او تقسيم کنی .

او نيست تا هنگامی که شکوفه های لبخند بر لبانت جوانه می زنددر آغوشت کشد و در شادی

 

توشادی کند .

مادر نيست تا نگاه مهربانش مرحم زخم های روح پاکت باشد و بوی خوش او در ضمير

 

تنهاييت بپيچد .

 

 


در قلب معصوم تو چه می گذرد؟ !!

 

می دانم که غم هم چون عقابی سهمگين بر فراز زندگيت بال گسترده است .

می دانم که قاب عکس روی تاقچه شايد تنها نشان مادرت باشد

 

شايد حتی لبخند مادرت را هم به ياد نداشته باشی و خطوط چهره ي مهربانش هم در ذهنت

 

نمانده باشد .


ليکن در جهان پهناور تو تنها اين گونه زندگی نکرده ای

 

اسوه ی زنان عالم فاطمه (س)هم وقتی هنوز نخستين تجربه های کودکانه را هم نداشت

 

سايه ی مهربان مادر از سرش رخت بست و ديگرهيچ دست مهربانی اشک های فروغلتيده

 

بر گونه هايش را نسترد و لالايي گرم مادرانه ای

 

 شبانگاهان روح گرم او را نوازشگر نشد.

پس برخيز و دست گلی از عاشق بر دست گير و تمامی محبتت را در نگاهت جمع

 

کن و به صورت آن زنی که نگذاشت تا غنچه های زندگيت پژمرده شود و شاخه ی نازک

 

وجودت در طوفان حوادث بشکند...

 

 لبخند بزن  به آن زنی که سال ها چون مادر و با نام مادر تو را ياری کرده است .


بگذار شکوفه های عطوفت در باغچه ی خانه ات جوانه زند و تو آن را آبياری کن

بگذار که دريچه ی قلبت به دنيای نور باز شود و گرمای محبت برف زمستان دل ها را آب کند .

بدان که اگر امروز سخت می گيرد فردای تو بهار است و شکوفه های لبخند بر شاخسار

 

زندگی تو خواهد روييد .

 

 

تو مادر نداری که در این روز از او قدردانی کنی دست مادری را بگیرکه نیاز به محبت

 

فرزندی دارد ...

 

تو که مادر داری دستش را در دستانت بفشار و ببوس و شاخه گلی از محبت را به مادر هدیه

 

 کن و سرت را روی شانه هایش بگذار ، چشمانت را ببند تا لحظه ای وجودت آرامش پیدا

 

کند

 

براستی هیچ کجا مامن تر از آغوش مادر نیست ...

 

 قدر مادر را بدانیم که بعد از او دیگر مادری نیست ...

 

مادر عزیزم روزت مبارک

 

مادر مهربانم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:17  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

دیشب ساعت 11 شب از طرف یکی از دوستان برام یک اس ام اس اومد که نوشته بود مهستی مُرد .!! دیگه خودتون بیشتر می دونید مهستی کیه ، نیاز به توضیح نیست

پیش خودم گفتم خدا رحمتشون کنه ......

امروز داشتم میومدم محل کارم در حین قدم زدن  تو فکر این موضوع بودم ... خب  یکی از خوانندگان موسیقی پاپ ایرانی درگذشت که ایشاالله روحشون همیشه شاد باشه.اما واقعا برام عجیب بود که مرگ یک خواننده زن( که به جرات می تونم بگم مهستی مهربان نوای زیبا و قلب مهربانی داشتند) از مرگ یک مداح اهل بیت که زندگیش را فدای ائمه معصوم کرد با اهمیت تر باشه آن هم مرگ سید محمد جواد ذاکر که به علت سرطان حنجره دار فانی را وداع گفتند .

اما سوالی که مطرح است اینه .......

مهستی یا مثلا یک بازیگر مثل پوپک گلدره برای ما غیر از یک خوانندگی و بازیگری چه عمل سودآوری انجام دادند  که ملت همه از اس ام اس گرفته تا اینترنت وبخصوص شبکه های ماهواره ای همه و همه عزادار شدند ؟!!

اما برای مرحوم سید ذاکرکمتر کسانی پیدا میشن که تاریخ غروبش را بدانند!

آیا شبکه های تلویزیونی خبر درگذشتشان را به گوش مردم رساندند ،

 عزاداری کردند غیر ازدوستان اهل بیت ؟...........

عجب بریز و بپاشی شده این دنیا!!!!!!!

دوست دارم کلاهتونو قاضی کنید و در مورد این موضوع خوب فکر کنید بعد اظهار نظر بفرمایید.

همه ما یک روزی این دنیا رو ترک می کنیم ، مهم اینه که اگه دو روز زنده باشیم استفاده درست ببریم گر چه این دنیا به هیچ کس وفا نکرد و نمیکنه !!!

قصد توهین به هیچ کدام از شخصیت ها را ندارم تو دلم درد بزرگیه ، داداشیه من توخوابگاه دانشگاه به خاطر کوتاهی مسئولین جونشواز دست داد ما هم به خاطر تسلی دلمون میگیم قسمتش بود چون این کوتاهی بهانه ای بود برای رفتنش اونم در سن 22 سالگی اما بدونید که دوست خدا اون بود که رفت جاشم می دونم بهترین جا است اما اگه همین داداشیه من اسم و رسم دار بود خوب تماشا می کردین چه اتفاقی می افتاد  ، این همه تبعیض ؟؟ تا کی باید حرفمون تو دلامون حبس باشه جرات گفتنش رو نداشته باشیم !!!! حرف زیاده اما وقت کم

فقط نظر من این بود چون برای خودمم معما شده ! آیا کسی می تونه دلیلشو بهم بگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظرم ...

نظرات این پست خیلی برام مهمه !!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:19  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

به نام آنکه همه دوستش داریم...

پدر ... مادر ... !!

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد  ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!

 اما پدر...مادر...

من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

پدر... مادر...بزرگتر..!

قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!

                                 


ای پدر من ... ای مادر من...

دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز!

تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است.
بابا ... مامان...

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که تو و کسانی مثل تو می اندیشند خدایی است که مسئولیت های تو را ... اراده تو را و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی. درست مثل زندگی اجتماعی ات است که هر وقت کارت گیر می کند حقه بازی می کنی یک قانون مالیاتی وضع می شود یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید این را می بینی ... آن را می بینی ... تملق می گویی ... رشوه می دهی ... پول و پارتی فراهم می کنی. دردینت هم همین کارها را می کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی با پارتی و پول و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات دینت هم تو را در دنیا از خطا و گناهی که خودت هم بدان معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از آنها بر حذر می کند باز نمی دارد.
قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود همه پیش از من و تو نوشته شده ... لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو ... مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. تو مگر همیشه نمی گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟"... انصاف بده پدر...مادر جهانبینی تو یک جهانبینی شکمی است!

من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی !! 

سخنرانی دکتر علی شریعتی با عنوان : پدر ! مادر ! ما متهمیم 

                       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:7  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

هر که مهر فاطمه(س) در دل ندارد، دين ندارد .....

دين و ايمان، غير حبّ فاطمه(س) امکان ندارد

 ** هرکه مـهر فـاطـمه(س)در دل ندارد، دیـن ندارد **
                                               ** دین و ایـمان غیر حب فـاطـمه
(س)، امکان ندارد **

      ** بی ولای فـاطـمه(س) صوم و صلاة،ارزش ندارد **
                                ** خصم زهراء
(س)جائی غیر از دوزخ و نیران ندارد
**
                                                    

                                                  

          

شهادت بانوی دو عالم ، دخت نبی مکرم اسلام حضرت فاطمه زهرا (ص) را به شما دوستان تسلیت می گویم .

بهترین مادر دنیا را داریم دعا و سعی و تلاش کنیم که بهترین فرزند آن حضرت باشیم .

از شما میخوام تو این روزای عزیز برادرم و فراموش نکنید و براش دعا کنید .

 این گل هدیه به تویی که داری وبلاگمو می خونی

                               

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:40  توسط عســــــــــــــــــــــل | 
 
خداي عزيز براي سکونت در آسمانها و آباد ساختن ملکوت اعلي مخلوق ديگري
بنام فرشتگان بوجود اورد و آنان را در مکانهاي خالي و راههاي وسيع آسمانها
مملو کرد و شکافها را بوسيله آنان پر ساخت .

 در ميان فاصله هاي آسماني ..


در پرده هاي متعدد و باغهاي باصفا صداي عبادت فرشتگان بلند است ..


پشت سر اين زمزمه ها عبادت که گوش ها را مي نوازد نورهاي درخشاني وجود دارد


که چشمها را از ديدن ملکوت اعلي جلوگيري ميکند و حيران مي سازد .
خدا فرشتگان را بصورتهاي گوناگون و اندازه هاي مختلف خلق کرده است
فرشتگان داراي بالها هستند و در عظمت و عزت خدا شناورند .


اين فرشتگان امتيازي براي خود قائل نيستند و خود را ممتاز نمي دانند بلکه بندگاني شايسته
هستند که از خدا سبقت نمي گيرند و به دستور خدا انجام وظيفه ميکنند ...
خدا آنان را امانت وحي خود قرار داد تا اوامر و نواهي خدا را به پيامبرانش ابلاغ

دارند …

خدا آنان را از ترديد شبهه بازداشت و در نتيجه هيچکدام از راه رضاي خدا منحرف نمي گردند ..
خدا فرشتگان را در انجام وظيفه ياري داده ...
قلبهاي آنان را از تواضع وقار و احترام به ديگران اشغال کرده است خدا درهاي تعظيم
و احترام خود را بروي آنان گشود …


نورافکن آشکاري را جهت علامتهاي يکتايي خود براي آنان نصب نموده …

سنگيني گناه ديگران آنان را تحت فشار سنگيني قرار نمي دهد و
گذشت شب و روز رنجي براي آنان ندارد شهوتهاي ترديد تصميم آنان را نمي تواند مورد حمله قرار دهد ...
گمانهاي گوناگون نمي تواند گره هاي يقين آنان را باز کند ...
کينه نمي تواند در دل آنان ريشه دواند...

 

حيراني نمي تواند معرفت خدا را که در دل آنان رخنه کرده است نابود سازد ...

عظمت خدا و هيبت جلال او که در زواياي روح آنان جاي گرفته هيچگاه توقف نمي کند ...

وسوسه هاي گوناگون قدرت ندارد کثافت خود را روي افکار آنان ببارد .
فرشتگان غرق در عبادت خدا هستند و حقيقت هاي ايمان ميان آنان و شناخت خدا
پيوند زده است يقين به خدا آنان را به عشق به خدا کشانيده است و ميل آنان بغير
آنچه مربوط به خدا نيست کشيده نمي شود ...


شيريني شناخت خدا را چشيده اند از جام محبت او سير آب شده اند در سويداي قلبشان ترس از خدا
ريشه دوانيده است به همين جهت به اثر طولاني بودن عبادات آنان کمرشان خميده است ......
طولاني شدن علاقه به خدا سرمايه اي توجه آنان را به خدا کم نکرده است .
آنگاه که خلق خدا دنبال خواسته هاي خود رفته اند فرشتگان با کمال ميل بخدا
توجه دارند عبادت فرشتگان نسبت به خدا پايان پذير نيست ...


عشق آنان به عبادت و خود باختگيشان نسبت به خدا فقط از اميد و ترسي سرچشمه مي گيرد تا در
کوشش آنان ضعفي حاصل آيد ...


طمع آنان را اسير نمي گرداند تا در راه عبادت و کوشش در راه خدا سست گردند و منافع خود را مقدم بدارند .
خدمات و ثواب هاي گذشته خود را بزرگ نمي دانند و برخورد بد ميانشان نيست
تا آنان را متفرق سازد ...

کينه حسد بر آنان غلبه نمي کند ترديد آنان را در عقيده متزلزل و متفرق نمي گرداند
نظرهاي گوناگون آنان را به جدائي نمي اندازد .
بنابر اين فرشتگان اسير ايمان هستند و ترديد و عدول موجب دست برداشتن
آنها از ارتباط با خدا نخواهد بود و ضعف و سستي به آنها رخنه نخواهد کرد ...
در ميان طبقه هاي گوناگون آسمان گوشه اي نيست که فرشته اي در سجده و يا
جنب و جوش خدمت وجود نداشته باشد ...


هر چه بيشتر خدا را اطاعت کنند علم آنان افزايش مي يابد و عظمت عزت خدا را در قلبهاي آنان فزونتر گردد.

 

عجز انسان از درک فرشتگان .......
آيا هنگامي که فرشته مرگ به خانه اي در آمد از آمدن او آگاه ميشويد ؟؟
آيا هنگامي که يکي را قبض روح ميکنند او را مي بيني ؟؟
بچه را چگونه در شکم مادر مي ميراند ؟؟
آيا از راه اندام مادر وارد ميشود ؟ يا روح به اجازه خداوند بسوي او مي آيد ؟؟
يا همراه کودک در شکم مادر بسر مي برد ؟؟
آنکس که آفريده اي چون خود را نتواند وصف کند چگونه مي تواند
خداي خويش را وصف نمايد ؟؟؟؟!!!!!
افسوس که نامه جواني طي شد
و آن تازه بهار زندگي دي شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فرياد ندانم که کي آمد کي شد ؟؟؟!!!

آرزوي تندرستي و سعادتمندي همه دوستان را دارم.. 


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:16  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

سلام

به قول خیلی از دوستان حیف است که این وبلاگ تعطیل باشد!!!

 منم به احترام این دوستان بزرگوار قول میدهم به خواسته هایشان جامه عمل بپوشانم و ...

 

 گرچه اندک زمانی سپری شده ، شاید برای  گفتن تبریک سال نو دیر باشد اما از نظر بنده همه ی روزهای

 

خدا روزهای عید است ...

 

هفت سین

 

سال نو مبارك

آخرهای سال كه میشه یك حس غریبی وجود آدم را میگیره ، حسی غریب مملو از ابهام، یعنی واقعا توی دنیا چیزی داره عوض میشه ؟

آسمون كه همون آسمونه ، زمین هم كه همون زمین، ابرها هم . . . پس ما چرا داریم جشن می گیریم ؟

كمی كه فكر كنیم شاید به این نتیجه برسیم كه اینها همه یك بهانه است ، یك بهانه برای اینكه دوباره به خودمان بیائیم ، ببینیم چقدر توانسته ایم با خدای خود دوست باشیم ، چقدر دل بدست آوردیم ، چقدر خوب بودیم . . .

آره ! همه اینها یك فرصت دیگری است برای بهتر شدن ، برای یك شروع دوباره . . . زمین هم همراه ما این شروع دوباره را جشن می گیرد . . .

سرافراز و پیروز باشید

 

ماهی قرمز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:39  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

تقدیم به شما

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

عشق و محبت ورزیدن از دیدگاه های متفاوت ...

  ما هیچ وقت نمی تونیم در مسند قضاوت قرار بگیریم

 حتی کسی را که میبینیم اشتباه می کند نباید سرزنش کنیم !
 شاید این اشتباه از دید ما غلط باشد
هرکسی به قدر ظرفیت و تکامل خودش باز خواست میشود
عیب رندان مکن ای ذاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگربد ، تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
نتیجه این تفکر اینست که به هیچ عنوان ازدست کسی نباید ناراحت شد!

 و باید بدون هیچ توقعی محبت کرد.
زندگی دقیقا مثل آیینه هست

 هر کاری بکنیم عین آن به خودمان برمی گردد!

 


در کتاب لیاقت عشق خواندم ...

 اگر می خواهید عشق بسویتان سرا زیر شود
باید اول خودتان به دیگران بدون هیچ قید و شرطی عشق بورزید!!
حتی دانشمندان هم به این امر واقف شدن که خیلی از بیماریها ناشی از تخلف انسان از قانون محبت است !
محبت کردن باعث تعادل روح میشود .

و از آنجایی که می دانیم تمام بیماریهای جسمی ناشی از روح است .
وقتی روح ما تعادل داشته باشد دیگر ما دچار بیماریهای عجیب غریب که جامعه امروز بشری دچار آن هستند ، نمی شویم .
وجالب اینست که بدانیم حسادت باعث پیری زودرس سلولهای بدن می شود!
دروغ گفتن باعث فشار خون ، کینه داشتن باعث بوجود آمدن سلولهای سرطانی می شود !
البته اینا از نظر علمی ثابت شده .

( درسته که میگن درد هم خودمانیم دواع هم خودمان )
برای این که خدارا بشناسیم باید به اسرار وجود خودمان پی ببریم
ما حتی خودمان را هم نمیشناسیم آنقدر قرق در مسائل روزمره شدیم که خود را نیز از یاد بردیم
و به آسانی جان خود را تسلیم گناه میکنیم وضمیر خودمان را آلوده میگردانیم .
و همین امر ما را از درک  واقعیتها منع می کند

اگه ما به فطرت خودمون مراجعه کنیم

 بدون تاثیر از اطراف و تعصب خاصی می توانیم به معبود برسیم
می توانیم خدا را درک کنیم و باتمام وجود عشق بورزیم ...

چرا که عشق ورزیدن وظیفه همه ما انسانهاست

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:38  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

اسلام، با آن آيين مترقى و پيشرفته خود، براى زن ارزش و احترام بسيارى قايل است.

 

زن در مفهوم انسانيت با مرد هيچ‏گونه فرقى ندارد و مرد را بر او امتيازى نيست.

 

 زن، مانند مرد، عضو كامل جامعه است و شخصيت حقوقى مستقل دارد.

 

 زن در جامعه‏ى اسلامى برخوردار از استقلال فكرى و اقتصادى است ...

 

 و در زندگى خود، در تصميم‏گيرى آزاد است و به ميل خود بر اساس موازين شرعى مى‏تواند با هر كه

 

بخواهد ازدواج كند.

 

حالا یه نوشته زیبایی رو بخونید با عنوان گفتگوی معصومانه با خــــــــــــــدا

 

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

 

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانـــم

 

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهـــد؟

 

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي

 

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بـــود

 

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كننـــد؟

 

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام .

 

به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كنــــد

 

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند

 

 به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

 

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند

 

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد

 

 و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد .

 

اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استـــفاده كند

 

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد

 

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .

 

البته بايد گفت كه زن بايد نكاتى را رعايت كند.

 

چنان كه رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:

 

 بهترين زن، كسى است كه در هنگام نعمت، شكرگزار باشد و در بلا و گرفتارى صبر و بردبارى را از دست ندهد.

و نيز مى‏فرمايد: بعد از ايمان به خدا نعمتى بالاتر از همسر موافق و سازگار نيست

 

این قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد!!!

 

براستی که زن اسوه صبر و بردباری ، ایثار و از خودگذشتگی است . تقدیم به همه زنان عالم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:31  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 روز عزای عشق!

روز عشق آمد و من تنهای تنهایم!

همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هدیه میکنند

 اما من تنها در این گوشه از این دنیای بی محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان

 که دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه میزنند نگاه می اندازم

 و اشک میریزم و آن لحظه دلم هوای تو را میکند!

کاش تو بودی تا در این روز به تو محبت و عشق هدیه کنم ، اما نیستی!

نیستی که دستانت را بگیرم و با هم به سرزمین عشاق برویم و در کنار هم قدم بزنیم و

 من نیز لحظه به لحظه بر گونه های مهربانت بوسه بزنم و بگویم خیلی دوستت دارم !

تو رفتی ، و من تنهای تنها مثل شمع نیمه سوخته در غم عشقمان می سوزم و آب می شوم!

تو رفتی ، دنیا را از من گرفتی ، شادی هایم را همه نقش بر آب کردی

و یک دنیا غم و غصه و اشک به من هدیه کردی!

امروز زیباترین روز عاشقان است اما تلخ ترین روز برای من!

تو که رفتی من به وجود عشق شک کردم ، و عشق را در ذهنم

 یک کلمه پوچ و بی معنا تصور کردم!

یادش بخیر آن زمان که در کنار هم بودیم ، با هم بودیم ، عاشق هم بودیم

و در چنین روزی عشق و محبت به هم هدیه میدادیم و با هم عهدی دوباره

می بستیم که تا پایان راه زندگی در کنار همیم ، پس کجاست آن عهدی که با من بستی؟

آن همه قول و قرار کجاست؟

اینک در این روز همدمی را ندارم که به او بگویم که دوستش دارم ، به او شاخه

 گلی هدیه دهم و آن را ببوسمکسی نیست که مرا در آغوشش بگیرد

و این روز را به من تبریک گوید! کسی نیست تا دستهایم

را بگیرد و حرفهای عاشقانه اش را برای من بگوید!

سرنوشتمان همین شد ، تو رفتی با خوشبختی ، من نیز تنها مانده ام با بدبختی !

عشق همین است ، پایانی تلخ و غم انگیز اما لحظه ها شیرین و به یاد ماندنی!

با اینکه می دانیم پایان قصه عشق غم انگیز است ، و باید با چشمهای

 خیس از او که مدتها در پی او نشسته بودیم وداع بگوییم چرا عاشق می شویم؟

امروز روزی است که همه عاشقان با همند و من در این گوشه تنهای

 تنها با چشمهای گریان بر سر مزار عشق به عزایش نشسته ام! 

 

آری در روز عشق بیشتر عاشقان در غم از دست دادن عشقشان عزادارند !

این مطلب را  برای یکی از دوستانم گذاشتم که اگر این مطلب را بخونید پی می برید ... تقدیم به یک عشق سوخته کسی که بعد از ۳ سال از عشقش جدا شد !

ولی امیدوارم هر دوشون هر جا باشند خوشبخت باشند .

اگه دوست دارید بیشتر به درک این مطلب پی ببرید  بخونید ...

اشک عاشق دیدنی نیست ! ....

عشق سوخته

برگرفته از سایت دفتر عشق 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:24  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

یک کلیپ زیبا واسه معشوقای دنیا

ولنتاین شما رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم

بیست و پنجم بهمن روز ولن تاین مبارک

HoNey

HoNey

HoNey

عشاق عزیز روزتان مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

این مطلب رو از طرف دوست خوبمون حاج حمید که لطف کردن و اجازه دادن منم بزارم تو

وبلاگم میزارم تا شما هم بخونید و نظر بدین وبگین نظر شما راجع به این مطلب چیه!!!

به نظر من حیفه کسی تو وبسایتش نذاره چون واقعا به مطلب زیبایی اشاره کردن ... به خاطر حجم زیاد وبلاگشونو اینجا گذاشتم که بخونید !!!

حاج حمید

من که کاملا با فرمایشاتشون موافقم .... شما چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عسل

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9:24  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

عشق ... لیاقت می خواهد و بس !!!

تا حالا شده دوست داشته باشید یه نفر شما رو فقط برای خاطر خودتون دوست داشته باشه ؟ نه بخاطر چیز دیگه ای؟؟؟؟؟
حتما این حسو تجربه کردید !!!
می دونید همه آدما به این نیاز دارند که یک عشق تو زندگیشون داشته باشن...
اما آیا ما لایق عشق هستیم؟؟؟؟
جنبه اینو داریم که اگه یکی دوسمون داشت براش طاقچه بالا نذاریم و خودمونو براش نگیریم؟
بیایید فقط دنبال بدست آوردن عشق کسی نباشیم ... بلکه خود رو لایق عشق کنیم....
هر کسی لیاقت عشق رو نداره....بیایید لایق شویم...

راه انباشتن زندگی با عشق، بسیار ساده است اگر عشق بیشتر می خواهید عشق بیشتر بدهید

 

انباشتن زندگی با عشق بسیار مهم است زیرا عشق تنها حقیقت واقعی است
عاقلان نقطه پر گار وجودند ولی عشق داند که دراین دایره سرگردانند

دو روز با قی مانده

۲روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که اصلا زندگی نکرده است !
تقویمش پر شده بود و تنها ۲روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
التماس و در خواست کرد اما خدا سکوت کرد !
به پرو پای فرشته ها پیچید اما باز هم خدا سکوت کرد!
فریاد زد و جارو جنجال براه انداخت... !
اما باز هم خدا سکوت کرد!
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد....
وخدا سکوتش را شکست و گفت : بنده من !
یک روز دیگر هم رفت و تو تمام روز را با بدو بیراه گفتن و جارو جنجال از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقی مانده است....بیا این یک روزت را زندگی کن.
او با گریه گفت : اما با یک روز چکار می توان کرد؟
خداوند فرمود :آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه آمرزش را در نمی یابد هزار سال هم بکارش نمی آید

عسل

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:54  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

زندگي چيست ؟

 

عشق ورزيدن

 

زندگي را به عشق بخشيدن

 

زنده است آنكه عشق مي وزرد

 

دل و جانش به عشق مي ارزد

 

عشق شادي است

 

عشق آزادي است

 

عشق اغاز آدميزادي است

 

 

ع*********س**********ل

 

تو كجايي ؟

 

در گستره ي بي مرز اين جهان

 

من در دوردست ترين جاي جهان ايستاده ام

 

كنار تو

 

تو كجايي ؟

 

در گستره ي نا پاك اين جهان

 

تو كجايي ؟

 

من در پاك ترين مقام جهان ايستاده ام

 

بر سبزه  شور اين رود بزرگ كه مي سرايد

 

براي تو ... یه کم عاشقونه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:53  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

يا علی گفتيم وعشق آغاز شد

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين،

و لعنة الله على اعدائهم اجمعين، من الآن الى قيام يوم الدين،

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم

عيدغدير برعاشقان آن حضرت مبارک باد

رب النوع عشق و شمشير!

غدیر بر اهل علی مبارک

عید غدیر ، عید ولایت بر تمامی آنان که علی را میدانند کیست

و ولایت علی را میدانن چیست

و بر تمامی آنان که عدل و آزادی را می فهمند مبارک باد

التماس دعا که دلم بد جوری گرفته

 

Asal

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:18  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

عید است ...

عید قربان نه به خاطر قربانی نشدن اسماعیل ....

بلکه به خاطر قربانی شدن نفس ابراهیم ...

ابراهیما به میمنت این عید قربانی کن ......

و اما عشق ...

سوختن و خندیدن هم عجب حکایتی دارد ...

عید شما هم مبارک ....

ای غایب از نظر عیدرا هم به تو تبریک می گویم ...

مادربزرگ عزیزم عید تو هم مبارک ....

می دانم با صالحین همنشین هستی .....

خدایا در این روز مبارک دعای مرا براورده کن ...

الهم عجل لولیک الفرج

الهم اشف کل مریض ... عید بر همه شما عاشقان مبارک !عسل

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 9:59  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

                               

                

در شب تولد مسیح، فرشتگان آسمان چنین سرودند:

"خداوند را در آسمانها جلال باد و بر زمین، در میان مردمی که خدا را خشنود میسازند، آرامش و صفا برقرار باد"  عسل

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:51  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

 

غمهایتان به کوتاهی خواب و شادیهایتان به بلندی ساعات بیداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:53  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

معنی واقعی عشق !

 

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم .  دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

 

واقعا عشق چیه ؟

 

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

 

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است . 

 

 ۸ ساله

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و

تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . 

 

۴ ساله

 عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !  

 

 ۶ساله ...

 عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

 

۷ ساله ...

 عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . 

 

 از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!!!!!!!!

عسل

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:39  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

وبلاگهای عاشقانه !!!

 

آدم وقتی می افته به وبلاگ گردی و سرک به این و اون وبلاگ می کشه یکی از چیزایی که خیلی می بینه اینه که اشعار و مطالب عاشقانه اگه حرف اول رو نزنه لا اقل خیلی زیاده ووووووو!

اونی که به ذهن آدم می رسه اینه که این طور نوشتن حکایت از یه احساس نیاز درونی می کنه

چون اونی که گرسنه است همیشه وصف نون و غذا رو  می کنه و از باب و صف العیش نصف العیش حرف از غذاهای گوناگون می زنه

 

اونی که عشق ماشین داره همش تو فکر ماشینهای مختلف با مدلهای گوناگون(ژیان ) و خصوصیتها و ویژگیهاش غور می کنه و خوش داره در باره ش حرف بزنه

خلاصه هرکی دوست داره از چیزی بگه که ذائقه اش رو شیرین می کنه (مثل شیرین عسل)

 

اینا هم که من می بینم فکر می کنم عشق و محبت خوراک مورد نیازشونه که بهش نرسیدند ، و حالا میان از یه چیز دست نیافته که آرزوشو دارن ، با آه و سوز دل (که گاهی دل آدم براشون کباب می شه) می گن ، بعضی با نثر بعضی با نظم بعضی با نثر مسجع و ... (آخی )

اما همه شون با زبون بی زبونی یه چیز رو فریاد می کنن : آی عشقققققققق

 

"روح ما به ویتامین عشق نیازمنده و کمبود اونو با تمام وجود احساس می کنیم و چون جای دیگه گوش شنوایی نیست ، اینجا اومدیم که اونو با وبلاگ نویسی بیان کنیم "( کو گوش شنوا )

شاید از خودشون بپرسی انکار کنن اما بقول نمی دونم کی : رخ زردم خبر دهد از سر درون (آخه بس که مغرورن )

 

حرف من اینه که باید برای سوز دلهای اونا مرهمی تهیه کرد که کبوترای عاشق بتونن با خیال راحت در گوش هم بغبغو کنن . اونم کبوتر سفیداااااااا )

 

اما صد تاسف که فرهنگ نادرست جامعه اصلا نیاز اونا رو به عشق ورزی قبول نداره و حتی اونا رو بچه ای می دونه که دهنش بوی شیر می ده . آخه چرا ؟؟ جایی نتوانستم بیانش کنم تنها جایی که به زهنم خطور کرد وبلاگ من بود .  موفق باشید .عسل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:28  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

به نام او که بهترین نام هاست

آه ،چه شبها که سکوت فراق

   از پشت پرده های سیاه عیان می شد

              چشم ستاره شد و نور ماه

                      درهم شد و محو شد و نهان می شد

گویی که آن سیاه آسمان

                نسیم مست با او در مدارا بود

                                    هنوز آنشب نگاه خسته ای

                                                   ببام خانه های شهر پیدا بود

افق خالیست اما من پر از از ابرم

                    درختی در کنار راه می روید

                                  در ان سوی چشم انتظاریها

                                          درختی در کنارم راه می پوید

   امشب ستاره ها هم در من چکیده اند

                امشب به سوی توست دست نیایشم           

                          امشب به پارسایی تو دل نهاده ام

                                        امشب صفای عشقم و گرمای آتشم

                      نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است       

                                             این خاتم وجود من ارزانی تو باد

                                             دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است

                 شعرم به پاس لطف تو

                                             قربانی تو باد

دریاب مرا

دلم ،تا سطح کبود امواج آب شور خشم گرفته، تو را می طلبید

                              ( اما تو را نیافت )

دلم تا آنجایی که ماه ،با گامهای سنگین و غمناک از آسمان بالا می رفت !.... رفت

                                    ( اما تو را ندید)

پس کجایی ای عشق جاوید من

                                   دریاب مرا..........عسل

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:44  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...

اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...

تو يعني دسته‌اي گل را....ز آن سوي افق چيدن..

تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...

تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...

تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...

خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...

تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...

تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...

تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...

تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن...

تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...

و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...

اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...

كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...

 عسل

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:32  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

میلاد امام هشتم بر همه شیعیان جهان مبارک

عسل

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:35  توسط عســــــــــــــــــــــل | 
نگرش و رفتار ما در قبال يک فرد بستگي به نوع ديدي است که به او داريم .............


ما جهان هستي را مي بينيم اما نه آنگونه که هست بلکه آنگونه که خودمان هستيم و يا نسبت به آن


شر طي شده ايم .هنگامي که مي خواهيم  آنچه را که مي بينيم توصيفکنيم در حقيقت خود و پيش


تصورات و برداشتهاي خويشتن را توصيف مي کنيم هنگامي که ديگران با ما در مورد مساله اي مخالفت


مي کنند ،فورا به اين فکر مي افتيم که آنها اشتباه مي کنند اما همانگونه که توضيح داده شد هرکسي از


يک ديد منحصر به فردي به مساله نگاه مي کند.عسل

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:59  توسط عســــــــــــــــــــــل | 




عسل






 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:56  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

الهی؛ ديده از ديدار جمال لذت می برد

ودل از لقای ذوالجمال

الهی؛چون در تو می نگرم

رعشه بر من مستولی می شود

الهی؛ چگونه دعوی بندگی کنم

که پرندگان از من می رمند

و ددان رامم نيستند

الهی؛ اگر گلم و يا خارم

از آن بوستان يارم

الهی؛ ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد

در "يوم تبلی السرائر" چه کنيم؟

الهی:پيشانی بر خاک نهادن آسان است

دل از خاک بر داشتن دشوار است!

" علامه حسن زاده آملی "

عسل

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:48  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

اى هشتمين سپيده


 اگر از سايه ساران درود مى پذيرى


باران نيز به ازاى تو پاك نيست


و بر ما درود


اگر فاصله خويشتن تـا تو را تنها بتوانيم ديد


 ای آفتـاب


 ما آن سوی ذرّه مانده ایم


" علی موسوی گرمارودی "

عسل

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:46  توسط عســــــــــــــــــــــل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کودکان را دوست داشته باشیم ...!

پیوندهای روزانه
عکسهای زیبا از یانگوم (2)
عکسهای زیبا از یانگوم (1)
مطالب ورزشی بدمینتون
عشقولانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
نویسندگان
عســــــــــــــــــــــل
•*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸
پیوندها
دلبر (کیوان)
مژگان
لقمان
تنها
سارا
بانوی باران
یاکریم
بـــاران
وحید
حامد
روستای حداده دامغان
جلال
مهران
حاج رضا
مهگل و ملیکا
مجتبی
عسل
محبت
مانیا
حامد
علیرضا
ریحانه
لج در آر
شیدا
نسرین
مهدی
وروجک
سعید
عرشیا
علی آقا
حاج حمید
میتی
امین
آتش درون
فاطیماه
شاپور
زهرا
دفتر عشـــق
نیلوفر
نوکر امام زمان
علیرضا
سیاوش
محمدمهدی
دهکده عشق
کلبه عشق
سایبان عشق
حمید
آب_آیینه
سـرزمـيـن دخـتـران مـشـرقـي
رامین
یار مهربون(علیرضا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

عـســل

..........

کد آهنگ در وب نوا

..............