تبليغاتX
•*´¨`*•بــــانـــوی مــــهتاب•*´¨`*•
چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!!

سلام دوستان عزیز

این آخرین آپی هست که براتون می نویسم ، شاید دیگه هیچوقت برای آپ کردن این وبلاگ فرصت نداشته باشم .

راستش باید بچسبم به درس و دانشگاه و خیلی چیزهای دیگه بخصوص ورزشم که برام اهمیت زیادی داره ... دیگه خودتون حق میدین ؟؟؟؟؟؟؟

در ضمن نمی تونم به وبلاگتون نظر بدم اما از لحاظ خوندن وبلاگ ها مشکلی ندارم حتما سر می زنم .

در آخر با یه غزل زیبا از همه شما خداحافظی می کنم و ممنون و متشکر که تا این مدت با نوی مهتاب و تنها نذاشتین .

 

                        

 

من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم
بي تو چه غريبانه شبي مي ميرم
ساليست كه مي خواهم از اين جا بروم
ولي انگار
كه با قلب زمين زنجيرم
مثل اين است
كه من با همه هق هق خود روي سجاده احساس تو

 جان مي گيرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

  زندگي بدون عشق را به چه چیزی مي توان تشبیه کرد؟!

 

 

زندگي بدون عشق

مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند .

زندگي بدون عشق زندگي نيست ....

زندگي چيست ؟

عشق ورزيدن!و........؟

زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم

حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما .

اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم .

دنياي ما سرشار از معناست .

هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را باز كنيم و بخوانيم .ا

ين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه حادثه ها با ما سخن مي گويد.

عشق چيست ؟   عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .

وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران

وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي .

نگاه عاشق مي شوي .

عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .

عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .

بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .

نفرت عشق وارونه است .

وقتي خود را نمي شناسي

از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني .

اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي

وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .

وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي تا

احساس تنهايي كني

عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و ستاره

يگانه مي كند .

عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .

ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .

بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي .

اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .

آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .

اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .

مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .

از مرگ نمي ترسيد ؟

اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم

بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .

زيرا عشق نمي ورزند .

عشق است كه زنده مي كند .

عشق كيمياست .

ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست .

بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد

اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد

حيات جاويدانه پيدا مي كنيم .

پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم

وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند

بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند.

اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟

براي زمين .

زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست .

خوشبخت ترين سياره عالم است .

بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ

وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند

آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را .

آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد

آيا او را نمي بيني ؟

خوشا به حال زمين كه زنده است !

خوشا به حال همه ي درخت ها !!

خوشا به حال باران !!

خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!!

خوشا به حال شب !!

خوشا به حال روز !!

خوشا به حال عشق !!

خوشا به حال ما !!

   

           

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:1  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

این مطلب از طرف یکی از دوستان به دستم رسیده من خوشم اومده اینجا قید کردم اما اصلا بیانگر دیدگاه من نیست ، انشاالله سوء تفاهمات بعضی دوستان بر طرف بشه .

 

چنانكه خوانندگان مي دانند ما منكر شعر نيستيم و نمي گوييم شعر نباشد. گفته ما آنست كه شعر خود يك خواسته نيست. شعر سخن است و سخن بايد تابع نياز باشد. ما مي گوييم كسي اگر مطلبي دارد مي خواهد آن را به شعر يا نثر بگويد ايرادي ندارد. ايراد ما به آن كسي است كه بي آنكه مطلبي باشد تنها به نام آنكه شعري بسازد به آن مي پردازد. مي گوييم كسي اگر عاشق شده غزل بسرايد ولي دور از خرد است كه كسي با دل آسوده به دروغ دم از عشق زند و غزل هاي عاشقانه بسرايد. داستان شعر از اين حيث داستان خانه است. خانه براي نشستن است و هر كجا كه نيازي بود بايد خانه ساخت. ولي اگر كسي در يك بياباني يا بالاي كوهي كه قابل سكونت نيست خانه اي بسازد اين كار او بيخردانه است. اين سخن ساده و آسانست ولي شاعران آن را نفهميده اند و شعر را يك خواسته جداگانه پنداشته و بي آنكه در بند نيازمندي باشند پياپي شعر هايي را از غزل و قصيده و قطعه و فرد و رباعي سروده بر روي كاغذ نوشته و به خود باليده اند! كسي در تهران روزي در مجلسي مي گفت : « من براي اين مملكت يك كرور شعر ساخته ام » . اين شيوه شاعران بوده و حافظ نيز همين شيوه را داشته. و چون شعر را يك نياز مي دانسته عمر خود را به شعر گويي و غزلسرايي به سر برده. او سرودن غزل را يك كار هنري مي پنداشته و جز اين مقصود ديگري نداشته است.
شاعران غزل را چگونه مي سازند ؟
چنانكه خوانندگان مي دانند شاعران در ايران در غزلسازي بيش از هر چيزي به قافيه اهميت مي دهند. براي همين نخست قافيه هاي آن را يافته و فهرست وار زير يا پهلوي هم مي نويسند. مثلاً : بس , كس , عدس , نفس , پس , مگس , هوس , عسس , خس , فرس , و سپس براي جمله اي انديشيده شعري پديد مي آورند و بدين سان غزلي ساخته مي شود:
در ضمير ما نمي گنجد به غير از دوست كس -  هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
يار گندم گونِ ما گ ميل كردي نيم جو   -   هر دو عالم پيش چشم ما نمودي يك عدس
ياد مي داري كه بودي هر زمان با ديگران   -   اي كه بي ياد تو هرگز برنياوردم نفس
ميروي چون شمع و جمعي از پس و پيشت روان  -   ني غلط گفتم نباشد شمع را خود پيش و پس
غافل است آن كو به شمشير از تو مي پيچد عنان -  قند را لذت مگر نيكو نمي داند مگس
خاطرم وقتي هوس كردي كه بينم چيزها -   تا تو را ديدم نكردم جز به ديدارت هوس

اگر خوب بيانديشيد هر بيت از اين شعر مطلب جداگانه ايست و ارتباط آنها با يكديگر جز از راه قافيه نيست. از آن سوي بسياري از اين شعرها جز يك معناي خنك چيزي را در بر ندارد و پيداست كه شاعر تنها در پي جور كردن قافيه بوده. مثلاً بيت دوم كه معناي بسيار خنكي دارد نشان مي دهد كه مقصود چيزي جز استفاده از كلمه «عدس» نبوده. من خواهشمندم خوانندگان آن خوش گمان را كه به حافظ دارند به كنار گزارند و نام لسان الغيب و ديگر ستايشهاي گزافه آميز را كه درباره اين شاعر شنيده اند فراموش كنند و با يك انديشه ساده يكايك اين شعرها را بسنجند و بيازمايند تا ببينند چه معناهاي پوچي از هر كدام بيرون مي آيد. و براي آنكه به آساني اين موضوع را دريابند بهتر است هر شعري را به نثر برگردانند و با آن حال به انديشه بسپارند :
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم -  بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم
آيا براي توبه نيز استخاره مي كنند!؟ توبه كجا و استخاره كجا!؟ استخاره آنست كه كسي به وسيله قرآن يا دانه هاي تسبيح يا به وسيله ديگري از خدا شور خواهد كه فلان كار را كنم يا نكنم و اين عقيده مسلمانان عامي است. از كلمه هاي «توبه» و «استخاره» پيداست كه حافظ مسلمان بوده و ميخواري را گناه دانسته. حال آيا مسلماني با اين شرايط براي توبه از ميخواري استخاره مي كند!؟ آيا اين معني دارد كه مسلماني از خدا شور خواهد كه از ميخواري توبه كنم يا نه!؟ پس تنها مي خواسته كه از كلمه «استخاره» استفاده كند و آن را در غزل بياورد . باز همانجا مي گويد :
اگر شبي به زبانم حديث توبه رود   -   ز بي طهارتي آن را ز مي غراره كنم
آنجا شاعر مسلمان بوده و صحبت از توبه و استخاره مي رانده و اينجا به اسلام توهين زشتي زده و مي گويد : من اگر نام توبه را به زبان بياورم دهانم ناپاك مي شود و ناچار آن را با مي غرغره مي كنم تا پاك شود ! در اينجا هم چون مي خواسته از كلمه غراره براي قافيه استفاده كند چنين مضمون پستي را بافته است.
فهرستي از بدآموزيهاي حافظ 
چرا بايد كسي عمر را با اين سخنان پوچ و بيهوده به سر دهد. اين پست ترين شيوه بهره مندي از سخن است كه شاعران پيش گرفته اند. سخن يك نيروي خداداديست و مي توان از آن بهره ها برد. مي توان با آن هزاران كس را دانشور گردانيد , مي توان پندها سرود و هزاران كس را به راه آورد. حافظ اگر به جاي قافيه بافي خشت زني مي كرد. در پيشگاه حقيقت ارج بيشتري مي يافت. او به تلف كردن عمر خود بسنده نكرده و بدآموزيهايي دارد كه در اينجا مي آوريم:
- ستايشهاي بي اندازه از باده. من نمي گويم باده بد است ولي نيكيش كدام است!؟ آيا اين همه ستايش از آن ياوه بافي نيست؟ باده را اگر كم بخورند گيجي مي آورد و به هذيان گويي وا مي دارد و اگر بيشتر شد به ناپاكي و استفراغ مي انجامد. چنين چيزي نيكيش كدام است؟ آن ستايشهايي كه حافظ و ديگران از باده كرده و وانمود كرده اند كه باده رازهاي سربسته را مي گشايد و نادانستنيها را دانسته مي گرداند جز ياوه گويي نيست. مي توان باور كرد كه نود درصد از باده خواران ايران فريب اين شعرهاي حافظ و ديگران را خورده اند.
- از جهان نكوهشهاي بسيار نموده. اينان يك گروهي بودند كه چون خود پي كاري نمي رفتند و خانه و افزار زندگي آماده نمي كردند ناگزير از خوشي هاي زندگي بي بهره مي گرديدند. حافظ اگر بهره اي از خرد داشت مي دانست كه در اين جهان بي كار و پيشه نمي توان زيست. مي دانست كه در كنج ميخانه ها نشستن و ياوه سرودن و چشم به دست اين شاه و آن وزير دوختن جهان را به خود زندان ساختن است. و اگر براي خود كاري يا پيشه اي پيش مي گرفت نيازي به نكوهش از جهان پيدا نمي كرد. هر چند اين نكوهش ها از جهان بسيار بي معني است ولي همين سخنان نافهمانه در دلها جاي مي گيرد و مايه كجي انديشه ها مي گردد. امروز يكي از انگيزه هاي بيدردي ايرانيان همان سخنان است چرا كه به جهان آن ارزش را نمي دهند كه در راهش به كوشش بپردازند و همين اندازه كه خوراكي و پوشاكي فراهم گردد و روزشان شب شود كافيست.
- زبان درازيهايي به خد ا مي كند :
شيخ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت  -   آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد !
در برابر آفريدگار جهان گردنكشي نموده ولي از شاه يحيي كه از نامردترين , پست ترين و خونخوارترين شاهان خاندان مظفري بوده و چشمان پسر كور مي كرده تعريف مي كند:

پس چرا حافظ را اين چنين مي ستايند؟ 
مي دانم كساني خواهند گفت در جايي كه شعرهاي حافظ به اين پوچي و زيانمندي است چرا اين همه در داخل و خارج او را ستوده اند!؟ شما با ارج نهادن ديگران چه كار داريد؟ خودتان با فهم و خردتان داوري كنيد. خدا به شما فهم و خرد داده كه نيك و بد را بدانيد. ديگران هر چه مي گويند بگويند. شما اگر در پي حقايق هستيد خودتان بينديشيد و بفهميد . ببينيد :
كشتي نشستگانيم اي باد شُرطه برخيز  -  شايد كه باز بينم ديدار آشنا را
شاعر در اينجا در كشتي نشسته و آرزوي باد شرطه و ديدار يار مي كند ليكن بيدرنگ مي گويد :
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل   -   هات الصبوح هبوا يا ايهاالسكاري
ديشب در حقه اي كه گل و باده پيچيده بوده اند بلبل هم آمده عربي مي خوانده و مي گفته: براي صبحانه باده بياوريد , شما نيز اي مستان بيدار گرديد. و چون آقاي بلبل مست بوده شب را از صبح تميز نمي داده. « شعر مي گويم و معني ز خدا مي طلبم!»
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است   -   با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آقاي شاعر پند مي دهد كه براي آسايش در دو جهان همين بس كه با دوستان مروت و با دشمنان مدارا كني و ديگر به كاشتن , درويدن , بافتن , ريسيدن , دوختن و ساختن و ديگر چيزها نيازي نيست. اگر اين فلسفه درست باشد پس اين كوشش ها براي تربيت چيست؟ همان حافظ اگر يك شب دزد به خانه اش آمده و كاسه و كوزه اش را را ببرد و يا ستمگري در كوچه جلويش را بگيرد آيا باز مي گويد كه آن فرد مجبور است!؟ يا گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را. اين هم از فيلسوف شيراز.
مگر آن ستايندگان كيستند؟ يك دسته تذكره نويسانند كه اين شيوه را هنر مي دانستند. مثل اين است كه عده اي قمارباز از يك قمارباز چيره دست شتايش كنند. آنها لذت مي بردند كه وظايف زندگي را رها كرده و با سخن بازي و قافيه بافي به هر كه خواستند دشنام دهند و هر كه را خواستند ستايش كنند , سخن از باده رانند , به خدا گستاخي كنند , نان از دسترنج ديگران بخورند و پس از اين همه افراد ارجمند و والامقامي باشند و شاعر و اديب و فيلسوف ناميده شوند. از همه جالب تر عبارت هاييست كه در وصف او گفته اند: شهريار اقليم سخن , نقاد بازار ادب. اقليم سخن كجاست!؟ بازار ادب كجا بود!؟ يك دسته هم شرق شناسان اروپايند. اينان بدخواهان شرقند. دوست دارند كه همه شرقيان مانند حافظ باشند. به كنج ميكده رفته و جهان را به آزمندان اروپا و آمريكا سپارند. خودشان پياپي ماشينها و افزارها سازند و جوانان سرباز , هوانورد , و فضانورد سازند و شرقيان جز در پي سخن بازي و قافيه پردازي نباشند. خودشان اگر دشمني رخ نمود زن و مرد دست به هم داده شرق و غرب را به تكان در آورند ليكن شرقيان دست به دامان شكيبايي زنند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند   -   كز اثر صبر نوبت ظفر آيد
يا گناه را به گردن خدا انداخته چنين گويند :
گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم   -   نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
بله اين شرق شناسان هر چيز را كه مايه درماندگي مردمي بشود از ديوان شاعرها گرفته تا صوفيگري , خراباتيگري و كيش هاي گوناگون مثل جوكيگري يا مارپرستي مي ستايند و در رواجش مي كوشند. اينها براي اروپا بيش از ميليونها سپاه كار مي كنند. آنها زحمت شكار ماهي را به خود نمي دهند بلكه در آب زهر ريخته و ماهي ها را جمع مي كنند ..

نوشته احمد كسروي - سال 1341– انتشارات پايدار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:35  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

 

امروز دسته گلی تهيه کردم از غنچه های زيبای رز که در زرورقی با هزار قلب طلايی

پيچيده شده است.

تو به من می نگری و من از نگاه سنگينت و از سکوت لب هايت در می يابم

 

که در چنين روزی که همگان.......

 

 با هديه ای ناچيز ذره ای از دريای محبت مادران خود را پاسخ می گويند تو در خلوت

 

تنهاييت در اين انديشه ای که چرا دست مهربان مادر نوازشگر گيسوانت نيست !

هنگامی که سختی زندگی بر دوشت سنگينی می کند

 

او نيست تا سرت را بر زانويش بگذاری و غم هايت را با او تقسيم کنی .

او نيست تا هنگامی که شکوفه های لبخند بر لبانت جوانه می زنددر آغوشت کشد و در شادی

 

توشادی کند .

مادر نيست تا نگاه مهربانش مرحم زخم های روح پاکت باشد و بوی خوش او در ضمير

 

تنهاييت بپيچد .

 

 


در قلب معصوم تو چه می گذرد؟ !!

 

می دانم که غم هم چون عقابی سهمگين بر فراز زندگيت بال گسترده است .

می دانم که قاب عکس روی تاقچه شايد تنها نشان مادرت باشد

 

شايد حتی لبخند مادرت را هم به ياد نداشته باشی و خطوط چهره ي مهربانش هم در ذهنت

 

نمانده باشد .


ليکن در جهان پهناور تو تنها اين گونه زندگی نکرده ای

 

اسوه ی زنان عالم فاطمه (س)هم وقتی هنوز نخستين تجربه های کودکانه را هم نداشت

 

سايه ی مهربان مادر از سرش رخت بست و ديگرهيچ دست مهربانی اشک های فروغلتيده

 

بر گونه هايش را نسترد و لالايي گرم مادرانه ای

 

 شبانگاهان روح گرم او را نوازشگر نشد.

پس برخيز و دست گلی از عاشق بر دست گير و تمامی محبتت را در نگاهت جمع

 

کن و به صورت آن زنی که نگذاشت تا غنچه های زندگيت پژمرده شود و شاخه ی نازک

 

وجودت در طوفان حوادث بشکند...

 

 لبخند بزن  به آن زنی که سال ها چون مادر و با نام مادر تو را ياری کرده است .


بگذار شکوفه های عطوفت در باغچه ی خانه ات جوانه زند و تو آن را آبياری کن

بگذار که دريچه ی قلبت به دنيای نور باز شود و گرمای محبت برف زمستان دل ها را آب کند .

بدان که اگر امروز سخت می گيرد فردای تو بهار است و شکوفه های لبخند بر شاخسار

 

زندگی تو خواهد روييد .

 

 

تو مادر نداری که در این روز از او قدردانی کنی دست مادری را بگیرکه نیاز به محبت

 

فرزندی دارد ...

 

تو که مادر داری دستش را در دستانت بفشار و ببوس و شاخه گلی از محبت را به مادر هدیه

 

 کن و سرت را روی شانه هایش بگذار ، چشمانت را ببند تا لحظه ای وجودت آرامش پیدا

 

کند

 

براستی هیچ کجا مامن تر از آغوش مادر نیست ...

 

 قدر مادر را بدانیم که بعد از او دیگر مادری نیست ...

 

مادر عزیزم روزت مبارک

 

مادر مهربانم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:17  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

دیشب ساعت 11 شب از طرف یکی از دوستان برام یک اس ام اس اومد که نوشته بود مهستی مُرد .!! دیگه خودتون بیشتر می دونید مهستی کیه ، نیاز به توضیح نیست

پیش خودم گفتم خدا رحمتشون کنه ......

امروز داشتم میومدم محل کارم در حین قدم زدن  تو فکر این موضوع بودم ... خب  یکی از خوانندگان موسیقی پاپ ایرانی درگذشت که ایشاالله روحشون همیشه شاد باشه.اما واقعا برام عجیب بود که مرگ یک خواننده زن( که به جرات می تونم بگم مهستی مهربان نوای زیبا و قلب مهربانی داشتند) از مرگ یک مداح اهل بیت که زندگیش را فدای ائمه معصوم کرد با اهمیت تر باشه آن هم مرگ سید محمد جواد ذاکر که به علت سرطان حنجره دار فانی را وداع گفتند .

اما سوالی که مطرح است اینه .......

مهستی یا مثلا یک بازیگر مثل پوپک گلدره برای ما غیر از یک خوانندگی و بازیگری چه عمل سودآوری انجام دادند  که ملت همه از اس ام اس گرفته تا اینترنت وبخصوص شبکه های ماهواره ای همه و همه عزادار شدند ؟!!

اما برای مرحوم سید ذاکرکمتر کسانی پیدا میشن که تاریخ غروبش را بدانند!

آیا شبکه های تلویزیونی خبر درگذشتشان را به گوش مردم رساندند ،

 عزاداری کردند غیر ازدوستان اهل بیت ؟...........

عجب بریز و بپاشی شده این دنیا!!!!!!!

دوست دارم کلاهتونو قاضی کنید و در مورد این موضوع خوب فکر کنید بعد اظهار نظر بفرمایید.

همه ما یک روزی این دنیا رو ترک می کنیم ، مهم اینه که اگه دو روز زنده باشیم استفاده درست ببریم گر چه این دنیا به هیچ کس وفا نکرد و نمیکنه !!!

قصد توهین به هیچ کدام از شخصیت ها را ندارم تو دلم درد بزرگیه ، داداشیه من توخوابگاه دانشگاه به خاطر کوتاهی مسئولین جونشواز دست داد ما هم به خاطر تسلی دلمون میگیم قسمتش بود چون این کوتاهی بهانه ای بود برای رفتنش اونم در سن 22 سالگی اما بدونید که دوست خدا اون بود که رفت جاشم می دونم بهترین جا است اما اگه همین داداشیه من اسم و رسم دار بود خوب تماشا می کردین چه اتفاقی می افتاد  ، این همه تبعیض ؟؟ تا کی باید حرفمون تو دلامون حبس باشه جرات گفتنش رو نداشته باشیم !!!! حرف زیاده اما وقت کم

فقط نظر من این بود چون برای خودمم معما شده ! آیا کسی می تونه دلیلشو بهم بگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظرم ...

نظرات این پست خیلی برام مهمه !!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:19  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

به نام آنکه همه دوستش داریم...

پدر ... مادر ... !!

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد  ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!

 اما پدر...مادر...

من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

پدر... مادر...بزرگتر..!

قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!

                                 


ای پدر من ... ای مادر من...

دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز!

تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است.
بابا ... مامان...

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که تو و کسانی مثل تو می اندیشند خدایی است که مسئولیت های تو را ... اراده تو را و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی. درست مثل زندگی اجتماعی ات است که هر وقت کارت گیر می کند حقه بازی می کنی یک قانون مالیاتی وضع می شود یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید این را می بینی ... آن را می بینی ... تملق می گویی ... رشوه می دهی ... پول و پارتی فراهم می کنی. دردینت هم همین کارها را می کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی با پارتی و پول و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات دینت هم تو را در دنیا از خطا و گناهی که خودت هم بدان معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از آنها بر حذر می کند باز نمی دارد.
قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود همه پیش از من و تو نوشته شده ... لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو ... مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. تو مگر همیشه نمی گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟"... انصاف بده پدر...مادر جهانبینی تو یک جهانبینی شکمی است!

من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی !! 

سخنرانی دکتر علی شریعتی با عنوان : پدر ! مادر ! ما متهمیم 

                       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:7  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

هر که مهر فاطمه(س) در دل ندارد، دين ندارد .....

دين و ايمان، غير حبّ فاطمه(س) امکان ندارد

 ** هرکه مـهر فـاطـمه(س)در دل ندارد، دیـن ندارد **
                                               ** دین و ایـمان غیر حب فـاطـمه
(س)، امکان ندارد **

    &nbs