![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
عروسکی بود زیبا...ملوس....که با بازی کردن با آن کودکی میخندید.....مادری میخندید....پدری می خندید.... عروسک زیبای من.....من و عروسک ........در بهاری متولد شدیم......با هم خوشبخت بودیم.....چه بازی ها که میکردیم...چه گریه ها و چه خنده ها....چه دوستی شیرینی بود........باوفا بود......ناز بود....شیرین بود.........تنها رفیق دوران تنهایی کودکی ام بود.......ولی همیشه ساکت بود....دلم در آرزوی صدایش بود......دلم تنگ نگاهش بود......آغوشم گهواره ی تنش بود............دوستش داشتم...بدون اینکه کسی دوستی را برایم تعریف کند.......قلبم برایش میتپید....شبها خواب میدیدم برایم حرف میزند..... همیشه همه جا و همه وقت با من بود.............خوشحال بود که من را دارد.....در دلش .....من احساس او را لمس میکردم.....حس میکردم... ولی کم کم برگهای درختان روزگار یکی پس از دیگری از درخت افتاد و توجه من به عروسکم کمتر شد........دوستش داشتم ولی دیگر مثل قبل در آغوشم نمی کشیدم اورا...بوسه بارانش نمی کردم....برایش حرف نمیزدم.....او هم فهمیده بود.............آخر دیگر شاداب نبود...خوشحال نبود......به من غمگین نگاه میکرد...در گوشه ای آرام و بی صدا مینشست...........گریه های مرا تماشا میکرد......خنده های مرا باور نمی کرد........مرا دوست نداشت.....آری.ولی به من گفت......با زبان بی زبانی خود::::: .باورم نمیشد..........او عاشق شده بود.................... عسل تنها |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 15:5 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
آه ...
![]() اای عشق اگر راه تو دور است..............دلم غرق تمنای عبور است برای پر کشیدن در هوایت ........................دلم مثل صنوبر ها صبور است |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:57 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
درون كوچه ي قلبم چه غمگينانه مي پيچد ~ صداي تو كه مي گفتي به جز تو دل نمي بندم ~ فريب وعده هايت را ندانستم ولي اكنون ~ به ياد وعده هاي تو ميان گريه مي خندم ~ برو ديگر كه دل از غم رها كردم ~ خداحافظ ~ خداحافظ كه ديگر بر نمي گردم ~ تو بودي آسمان من غمت همسايه قلبم ~ ولي خورشيد چشم تو به بام ديگري سر زد ~ قسم بر سوز پنهانم تو را ديگر نمي خواهم ~ كه از باغ دو چشمه تو پرستوي دلم پر زد.:. در آن غمگين غروب سرد تو از شهرم سفر كردي ~ نگاهم در افق ها ماند و من افسوس مي خوردم ~ شيار گونه هايم را گل اشكم نوازش كرد ~و من از تو جدا ماندم ولي اي كاش مي مردم ~ ولي اي كاش من مي مردم ... عسل |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:50 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
مرا طاقت نيست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:35 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اینم نوشته خودمه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:57 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تو آسمونه زندگیم ستاره بوده بیشمار اما شبای بی کسی یکی نمونده یادگار کاش میشد تک تک لحظه ها را از یاد نبرد کاش قلبهایمان به وسعت اقیانوس بود سرشار از محبت ُعاطفه و عشق...کاش نبض دقایق آرام و بیصدا به لحظه های ناب خودش ادامه میداد کاش ... ای کاش... امیدوارم زندگیتان به شیرینی عسل و خدای مهربون حامی همه شما باشه اینم از نوشته های خودم بود . عسل |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:45 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
فاصله رو خودمون میتونیم به هم نزدیک کنیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:28 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
روزها میگذرند اما چه بگوییم باید زندگی کرد ، باید نفس کشید . زندگی معنای خوب زیستن است ما برای خوب زیستن به اوج قله می ایستیم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:45 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
دوستای خوبم نظر یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:10 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عسل گیسو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:7 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم این کیست در آئینه تندیس پریشانی شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی در جاده به دنبالت می آیم و کوچت را می بینم و می گریم در یک شب بارانی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:52 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
من از این عکسه خیلی خوشم اومد مطلبام قشنگن میترسم این دختره بدجور تو حس بره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:40 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|