![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
عاشقانه...
سینه از عطر توام سنگین شده ای بروی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز الودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من اتشی در سایه مژگان من ای زگندمزارها سر شارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نو؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سینه دل سینه ها سینه الودن به چرک کینه ها در نوازش نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گمشدن در پهنه یازارها اه ای با جان من اویخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشان امده از دور دست اسمان از تو تنهائیم خاموشی گرفت پیکرم بوی هم اغوشی گرفت جوی خشک سینه ام را اب تو بستر رگهام راسیلاب تو درجهانی اینچنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هایم از هرم خواهش سوخته اه ای بیگانه با پیراهنم اشنای سبزه زاران تنم اه ای روشنان طلوع بی غروب افتاب سرزمین های جنوب اه اه ای سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این این خبر گیست چلچراغی در سکوت و تیر گیست غشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم من نیستم حیف از ان عمری که با من زیستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم اه میخواهم که بشکافم ز هم شایدم یکدم بیالاید به غم اه میخواهم که بر خیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم هایهای ای دل تنگ من و این دود عود؟ در شبستان زخمه های چنگ و رود؟ این فضای خالی و پروازها؟ این شب خاموش و این ارزوها؟ ای نگاهت لای لائی سحر بار گاهوار کودکان بیقرار ای نفسهایت نسیم نمیخواب شسته از من لرزه های اظطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیای من ای مرا با شور شعر امیخته اینهمه اتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به اتش سوختی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:32 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:29 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
دستانت رابسویم آوردی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:25 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:17 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:9 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خوب یادمه وقتی که پا تو دنیاش گذاشتم دنیای من تباه شد یه روز خوش نداشتم صبح تا غروب همیشه کارم فقط خوندن بود وقتی تو رو میدیدم هوای تازه داشتم چه سرد بود و چه بی روح تمام شعرای من اما برای چون تو آثار ناب نوشتم گلهای پژمرده از توی باغ برچیدم تو باغ آرزوهام گلهای تازه کاشتم چه خیالاتی داشتم تو دنیای من بود اما تو رفتی و من موندم با سرگذشتم تصمیم گرفتم که دیگه دل به کسی نبندم آی آدما بدونید این بوده سرنوشتم وقتی تنهام گذاشتی ، انگار که رفتی سفر من هم به ناچار باید کوله رو بر میداشتم تمام آرزوهام با تو رفت اما حالا آرزومه ببینم من هم توی بهشتم شعر ار حامی عزیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:23 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگی با عشق شروع میشود و دوباره با عشق به آخر میرسد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:4 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:41 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تو که مثل شیرین تر از شیرین تو مثه شعر وغزل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:21 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
نمی دانم چرا خواب سراغی از من خسته نمی گیرد . خسته ام . خسته از هزار راه ناپیموده و صد هزار حرف شنوده . خسته از دیدار هر روز هر آنچه نیست . خدایا چرا صدایم را نمی شنوی ؟ امشب که به تو نزدیک ترم . گوئی زبان گلایه من شده این قلم که هر گز خنده کودکی را تا به حال ننوشته . انگار جز عشق و درد چیزی نمی داند . خسته ام ، تنهایم . می خواهم بروم تا دور دست . تا کویر . تا آنجا که کسی صدایم را نشنود و آنجا تورا فریاد زنم . شاید آنجا ، دور از چشم همه ، نوری از بالا بیاید و مرا با خود ببرد . تا کجا ؟ تا آنجا که کسی این را نخواند . تا آنجا که کسی مرا نداند . تا آنجائی که هر شاخه ای به قصد اطعام دست بلند می کند . نمی دانم چرا نمی رسم . شاخه را با نیت فرار از این وهم با نام سیب صدا می زنم . کاش کسی رد می شد و دستم را می گرفت و هرگز سیبی نمی داد . باید بروم . باز باد صدایم می کند .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:46 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|