تبليغاتX
•*´¨`*•بــــانـــوی مــــهتاب•*´¨`*•
چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!!

aha

عاشقانه...

    ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

  ای بروی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

 

            همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

اتشی در سایه مژگان من

       ای زگندمزارها سر شارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

  ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

               با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نو؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

         ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

    پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

             درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

   سر نهادن بر سینه دل سینه ها

 سینه الودن به چرک کینه ها

        در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه یازارها

              اه ای با جان من اویخته

ای مرا از گور من انگیخته

                  چون ستاره با دو بال زرنشان

امده از دور دست اسمان

       از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم اغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را اب تو

بستر رگهام راسیلاب تو

                       درجهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

          ای به زیر پوستم پنهان شده

                             همچو خون در پوستم جوشان شده

          گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

اه ای بیگانه با پیراهنم

اشنای سبزه زاران تنم

           اه ای روشنان طلوع بی غروب

افتاب سرزمین های جنوب

اه اه ای سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

          عشق دیگر نیست این این خبر گیست

چلچراغی در سکوت و تیر گیست

غشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

             این دگر من نیستم من نیستم

حیف از ان عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

         ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

    اه میخواهم که بشکافم ز هم

شایدم یکدم بیالاید به غم

        اه میخواهم که بر خیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

ای دل تنگ من و این دود عود؟

         در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

          این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این ارزوها؟

ای نگاهت لای لائی سحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

               ای نفسهایت نسیم نمیخواب

شسته از من لرزه های اظطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیای من

       ای مرا با شور شعر امیخته

اینهمه اتش به شعرم ریخته

  چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به اتش سوختی

شعر زیبای فروغ فرخزاد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:32  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

يادمان باشد

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
عسل
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:29  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

دستانت رابسویم آوردی
برق همیشگی درچشمانت بود
به راست وچپ می غلتید
رقص برگهای پاییزراتداعی می کرد
وآغوش زمین همواره گرم است
چه بگویم
آخراین دستانم نبودکه بی تاب شده بود
لبانم دلتنگی می کرد
دلواپس بود
وسایبان چشمانت راطلب می کرد
وتوتنها به دستانم امیدواربودی
دستانم خشکیده بود
چندگام مانده بود
وحال یک گام
گفتی
هیچگاه دستانم را برایت مهیانخواهم کرد
وبی هیچ درنگی رفتی
لبهایم خشکید

عسل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:25  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

 فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:17  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:9  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

      

خوب یادمه وقتی که پا تو دنیاش گذاشتم         دنیای من تباه شد یه روز خوش نداشتم

 

صبح تا غروب همیشه کارم فقط خوندن بود         وقتی تو رو میدیدم هوای تازه داشتم      

 

چه سرد بود و چه بی روح تمام شعرای من              اما برای چون تو آثار ناب نوشتم      

  

گلهای پژمرده از توی باغ برچیدم             تو باغ آرزوهام گلهای تازه کاشتم     

 

چه خیالاتی داشتم تو دنیای من بود               اما تو رفتی و من موندم با سرگذشتم  

 

تصمیم گرفتم که دیگه دل به کسی نبندم              آی آدما بدونید این بوده سرنوشتم 

     

وقتی تنهام گذاشتی ، انگار که رفتی سفر         من هم به ناچار باید کوله رو بر میداشتم

 

تمام آرزوهام با تو رفت اما حالا            آرزومه ببینم من هم توی بهشتم      

 

     

 

    شعر ار حامی عزیز

 

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:23  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

زندگی با عشق شروع میشود و دوباره با عشق به آخر میرسد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:4  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:41  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

img/daneshnameh_up/6/6e/21q.jpg


اگه بیستون قصه
داده تن به زخم تیشه
واسه فرهاد اگه شیرین
توی قصه هاست همیشه
اگه شولای تن من واسه تو شعر و ترانست
اگه رو سینه خستم زخمی از تیغ زمانست
با طلوع چشمای تو
سر میرم از سر آواز
با تو فرهادم و عاشق
با تو همصدا و همراز
تو که مثل شیرین تر از شیرین تو مثه شعر وغزل
پا گذاشتی به دلم با اسم خوشرنگ عسل
تو که مثل شیرین تر از شیرین تو مثه شعر وغزل
پا گذاشتی به دلم با اسم خوشرنگ عسل
*****
تو همونی که سیاهی چشات
رنگ روزگار بی تو بودنه
تو ترنم نگات ترانه هام
خط به خط از نفسات سرودنه
تو عزیزی با شکوهی مثه ماه
پاک وروشن مثه در یاچه نور
توی ساقه دو دستت گل عشق
قلب مهربونت از جنس بلور

تو که مثل شیرین تر از شیرین تو مثه شعر وغزل
پا گذاشتی به دلم با اسم خوشرنگ عسل
تو که مثل شیرین تر از شیرین تو مثه شعر وغزل
پا گذاشتی به دلم با اسم خوشرنگ عسل

عسل

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:21  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

 


نمی دانم چرا باد بلند تر صدایم می کند . نمی دانم چرا ساعت آرام هر شب ، فریاد می کشد .

نمی دانم چرا خواب سراغی از من خسته نمی گیرد . خسته ام . خسته از هزار راه ناپیموده و

 صد هزار حرف شنوده . خسته از دیدار هر روز هر آنچه نیست . خدایا چرا صدایم را نمی شنوی ؟ امشب

که به تو نزدیک ترم . گوئی زبان گلایه من شده این قلم که هر گز خنده کودکی را تا به حال ننوشته . انگار

جز عشق و درد چیزی نمی داند . خسته ام ، تنهایم . می خواهم بروم تا دور دست . تا کویر . تا آنجا که  

کسی صدایم را نشنود و آنجا تورا فریاد زنم . شاید آنجا ، دور از چشم همه ، نوری از بالا بیاید و مرا با

خود ببرد . تا کجا ؟ تا آنجا که کسی این را نخواند . تا آنجا که کسی مرا نداند . تا آنجائی که هر شاخه ای

به قصد اطعام دست بلند می کند . نمی دانم چرا نمی رسم . شاخه را با نیت فرار از این وهم با نام

سیب صدا می زنم . کاش کسی رد می شد و دستم را می گرفت و هرگز سیبی نمی داد . باید بروم .

باز باد صدایم می کند

.

 عسل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:46  توسط عســــــــــــــــــــــل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کودکان را دوست داشته باشیم ...!

پیوندهای روزانه
عکسهای زیبا از یانگوم (2)
عکسهای زیبا از یانگوم (1)
مطالب ورزشی بدمینتون
عشقولانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
نویسندگان
عســــــــــــــــــــــل
•*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸
پیوندها
دلبر (کیوان)
مژگان
لقمان
تنها
سارا
بانوی باران
یاکریم
بـــاران
وحید
حامد
روستای حداده دامغان
جلال
مهران
حاج رضا
مهگل و ملیکا
مجتبی
عسل
محبت
مانیا
حامد
علیرضا
ریحانه
لج در آر
شیدا
نسرین
مهدی
وروجک
سعید
عرشیا
علی آقا
حاج حمید
میتی
امین
آتش درون
فاطیماه
شاپور
زهرا
دفتر عشـــق
نیلوفر
نوکر امام زمان
علیرضا
سیاوش
محمدمهدی
دهکده عشق
کلبه عشق
سایبان عشق
حمید
آب_آیینه
سـرزمـيـن دخـتـران مـشـرقـي
رامین
یار مهربون(علیرضا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

عـســل

..........

کد آهنگ در وب نوا

..............