![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:13 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
با دل ديوانه و مجنونم اگر مي مانديِِ شور عشق و شوق ماندن با تورا در نگاه من اگر مي خواندي؛ حاليا... قصه رسوايي من را سر هر كوي از اين مردم صد رنگ نمي فهميدي!!! Asale TaNha |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:25 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
نهادم سر به روی شانه عشق شدم مجنون ترین دیوانه عشق ره از مسجد گرفتم زاروگریان رسیدم تا در میخانه عشق زشوق و شور و سودا و جوانی ببین خرم شده کاشانه عشق ولی من تا در این اقضا فتادم نفهمیدم ،شدم ویرانه عشق دلم تا نزد دلبر رفت جان داد چرا این دل نشد جانانه عشق خموش و غرق فریادی عطش سوز نهادم بر زمین پیمانه عشق من سائر که عشقم زندگی بود چرا اکنون شدم بیگانه عشق Asale TaNha |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:14 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
از امروزتوبه کردم توبه واقعيَ، تصميم گرفتم تا دوباره خودم بشوم همان آدم خوبی كه می شناختم نه اين غريبه بد!!! پس خدايا كمكم كن...
اي خوب آشنا باور نمي كنم ، رفتي ز پيش من اين گونه بي صدا تا من دوباره باز، تنها شوم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:1 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خسته و بی اختیار . جاده های پر غبار فصل سرد برف و یخ . سال های بی بهار باز هم تفاوت است بین شمع و بین گل گل به سمت اسمان . شمع از سما به غار غم نشسته در دلم . مثل کوهی استوار می کشند مرا ولی . عاشقان سر به دار می روم به سمت مرگ . تند و تیز و همچو رعد مادرم به نام گفت: جنگجوی بی سوار نازنین جوان من قصه های تلخ را گوش کن به عبرت و زود کن از ان فرار باز می رسد ز نو . لحظه های پر تپش باز می رسد شبی . مثل شام های تار همچو شام و همچو صبح . لحظه ها در انتظار اضطراب و ترس و وهم . قلب های بی قرار کار ما در این دیار . زندگی به وزن مرگ ASal |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:56 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
نهادم سر به روی شانه عشق شدم مجنون ترین دیوانه عشق ره از مسجد گرفتم زاروگریان رسیدم تا در میخانه عشق زشوق و شور و سودا و جوانی ببین خرم شده کاشانه عشق ولی من تا در این اقضا فتادم نفهمیدم ،شدم ویرانه عشق دلم تا نزد دلبر رفت جان داد چرا این دل نشد جانانه عشق خموش و غرق فریادی عطش سوز نهادم بر زمین پیمانه عشق من سائر که عشقم زندگی بود چرا اکنون شدم بیگانه عشق؟ ASal |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:50 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق كنم زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع كننده است كه زندگی زيباست اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
هيچکس لياقت اشکهاي تو را تدارد و کسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نمي شود .
اگر کسي تو را آنطور که مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند
بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که تو در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد
هرگز لبخند را ترک تکن ، حتي وقتي ناراحتي ، چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد مناسب را پيش پاي شما قرار دهد ، وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شکرگذار باشي
هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند . به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسي که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکني
خود را به فرد بهتري تبديل کن و مطمئن باش که خود را مي شناسي قبل از آنکه ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:58 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
میمیرم برات نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات رفتی از برم ... تو نمیدونستی دلم بسته به ساز صدات آرزومه که تو نمیدونستی میمیرم برات عسل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:12 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:4 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی تا ابدیت جاری است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:57 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|