تبليغاتX
•*´¨`*•بــــانـــوی مــــهتاب•*´¨`*•
چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!!

مريم نازم بهار با تمام زيبايش تقديم تو

سر سبزترین بهار تقدیم تـو بـاد

آوای خـوش هـزار تقدیم تـو باد

گفتند که لحظه ایست روییدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 عسل تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:1  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

هميشه عاشق باشيد

در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند  صفاتی چون: دانایی  غرور  ثروت  شهوت  عشق و ... .

در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی  شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد.  آن محبت بود. عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد  ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت  محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد.  به دورو بر خود نگاه کرد  ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.

عشق نا امیدانه به اطراف نگریست  غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم. آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید  تا اینکه  شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.

عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.

عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان

آری  فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند

ASal

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:0  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

مريم انقدر دوستت دارم كه زبانم از گفتنش عاجز است

عشق یعنی با افق یک دل شدن

یــا لباسی از شقایق دوختن

عشق یعنی با وجود خستگی

بر سر پروانهء دل سوختن

عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام

عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

عشق یعنی گفتن ازاحساس موج

در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا

عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس

عمق سـایـه روشن دشت پگـاه

عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو

عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب

عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

عشق یعنی وصف یک انسان خوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:59  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

تو تمام دنياي مني مريمم

نه گنهکاریم نه بی تقصیریم

منــو تــو بــازیچه تقدیــریـم

هر دو در بیراهه بی رحم عشق

با دل و احساس خود در گـیـریم

بیشــتــر از هـمیـشـه  دوستـت دارم

گرچه ازعاشقی وعاشق شدن بیزارم

زیــر آوار فـرو ریـخـتـه عـــشـــق

ازدلم چیزی نمانده که به توبسپارم

تو  که  همدردی  مرا  یاری  ده

به  من  عـاشق  امـیـدواری  ده

اگرعشق باماسریاری نداشت

تو به من قول وفاداری ده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:57  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

زندگي زيباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسير زندان فراموشي دل نگردد و خزان يأس گلبوته هاي اميد بهار جان را در وسعت انتظار زرد خويش ، مدفون نسازد

Asal

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:59  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

ا گر بي روز و بي  تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا

Asal

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:56  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

زندگی سه چير بيش نيست

1ولي: به اجبار به دنيا اومدن

دومي: با غم زيستن

سومي : با آرزو مردن

Asal

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:51  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

ایشالله هر کی آهنگ وبلاگمو پاک کرده دستش تیکه تیکه شه

میدونم کار کیه زورش به ویلاگم رسیده

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:51  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

ایشالله هر کی آهنگ وبلاگمو پاک کرده دستش تیکه تیکه شه

میدونم کار کیه زورش به ویلاگم رسیده

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:50  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

 يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت:

« امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد». 

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.

 ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»

دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟»

 دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند.

ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

        

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:25  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

خدا از من پرسید دوست داری با من

 

مصاحبه کنی ؟

 

پاسخ دادم اگر شما وقت داشته باشید

 

خدا لبخندی زد و پاسخ داد

 

زمان من ابدیت است .......چه سوالاتی در ذهن

 

 داری که دوست داری از من بپرسی ؟

 

من سوال کردم چه چیزی  درآدمها شما را بیشتر

 

 متعجب میکند

 

خدا جواب داد

 

اینکه از دوران کودکی خود خسته میشوند و عجله

 

 دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این

 

 دارند که روزی بچه شوند

 

اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از

 

 دست میدهند و سپس پول خود را خرج میکنند تا

 

سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند

 

اینکه با نگرانی به آینده فکر میکنند و حال خود را

 

 فراموش میکنند به گونه ای که در حال و نه درآینده

 

  زندگی میکنند

 

اینکه به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز

 

 نخواهند مرد و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز

 

 نزیسته اند

 

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت

 

 گذشت

 

سپس من سوال کردم

 

به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه

 

 درسهایی در زندگی بیاموزند ؟

 

خدا پاسخ داد

 

اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا

 

 بدانها عشق بورزند . تنها کاری که میتوانند انجام

 

 دهند این است که اجاه دهند

 

خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند

 

البته یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با

 

 دیگران مقایسه کنند

 

اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان

 

میبرد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشدتا

 

 این زخمها التیام یابند

 

یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترینها را

 

 دارند بلکه کسی است که نیازمند کمترینها است

 

اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه

 

دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه

 

 احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند

 

البته یاد بگیرند دو نفر میتوانند به یک چیز نگاه کنند

 

 و آن را متفاوت ببینند

 

البته یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه

 

 باید خود را نیز ببخشند

 

با افتادگی خطاب به خدا گفتم

 

از وقتی که به من دادید سپاسگذارم

 

و افزودم چیز دیگری هم هست که دوست داشته

 

 باشید آنها بدانند

 

خدا لبخندی زد و گفت

 

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

 

همیشه

Asal

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:51  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

دوست داشتن از عشق برتر است .عشق يک جوشش کوراست وپيوندی وازسرنابينايی

اما دوست داشتن پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن وزلال عشق بيشتر از غريزه

آب ميخورد و هرچه از غريزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع

می کند وتا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:43  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

حالمان بد نيست ! غم کم مي خوريم

کم که نه، هرروز کم کم مي خوريم!!

 

                                  آب مي خواهم سرابم مي دهند !

 

                                   عشق مي ورزم عذابم مي دهند م

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:37  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

فاصله را تو يادم دادي وقتي با لبخند دور شدي

از من عكاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد تو در عكس نيست

 فاصله یعنی تو ...عسل

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:20  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

تنها ستارم به اندازه تمام ستارها دوستت دارم

تو با یک جرعه از دریای یادت

      میــان بــاغ قـلبـــم جــا گــرفتــی

         تـو بــا یک انـعکـاس نقره ای رنگ

               مــجـال نـــازو از رعنـــا گـرفتــی

توچون یک هدیه فیروزه ای رنگ

     مــرا بـــر قـــایــق رویـــا نشـانــدی

              وبـا یک لطف , یک لبخند ساده

                   مـرا بـه سرزمین عشق خوانـدی

تــو دیــوار میـان قـلبـهــا را

      بــه رســم آسمـانی ها شـکستــی

         وچون حسی غریب وواژه ای سرخ

              میــــان  دفــتــــر روحـــم  نــشـستــی

تودریایی ترین ترسیم یک موج

     تـــو تــنـها جــادهء دل تــا خـدایی

         تــو مثــل شـوق یک کـودک لـطیفـی

              تــو مثــل عطر یک گــلدان رهـایــی

تو مثـل نغمهء موزون باران

     بــه روی اطلسـی هـا نـازنینــی

          وتــا وقتی که روحم مال اینجاست

                 بـه روی صفحـهء دل مـی شینـی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:30  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:26  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

عسل

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:9  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

معشوقه من تویی پس بر من نظر کن

بنده مخلصت. عسل تنها

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:53  توسط عســــــــــــــــــــــل | 

پسر: دوست دارم

پسر: چه قدر تو خوبی ! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .

پسر: می خوامت برای همیشه

 

دختر یه نیم نگاه

 

پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟

 

دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل قلب یه گنجشک که توی دستهای یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره....

دختر می خنده.

پسر قهقه می زنه.

حالا دو تایی با هم می خندند. وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق.

 

دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.

پسر: آره به خــدا!

 

دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.

پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می کنه . دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه.

قلب دختر تند تند می زنه.

 

دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟

پسر:آره ، مگه می شه که نیامو تو رو نبینم.

 

چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.

 

دختر منتظره.

 

دختر: چرا دیر کرده همیشه که زود میومد . وای خدااااا کاشکی زود تر بیاد.

 

پسر سرشو میاره نزدیک سر دختر

 

پسر: سلام گلم

 

دختر بر می گرده...

 

دختر: سلام

دختر: چرا دیر کردی دل نگرونت شدم مگه تو نمی دونی قلب من خیلی نازک زود می شکنه.

پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ببخشید عزیزم  کارم طول کشید.

دختر: اشکال نداره عزیزم.

 

حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم دیگه چشم تو چشم هم دیگه .

توی یه روز قشنگ بهاری که نسیم بهار صورت آدم رو نوازش می ده....

 

پسر:اوم م م ،  من یه دروغ به تو گفتم.

دختر:چی؟

پسر: منو ببخش. نباید به ت دروغ می گفتم از روز اول باید راستش رو می گفتم.

دختر: مگه چی گفتی؟

پسر: من...

 

دختر گوش می ده. هیچ چی نمی گه. قطره های اشک صورتشو می پوشونه اون قدر که جز اشکای خودش دیگه هیچ چی رو نمی بینه.

با دستاش صورتشو پاک می کنه اما نمی تونه نمی تونـــــــــه جلوی گریه شو بگیره.

 

پسر: اگه بخوای می تونیم فقط مثل دو تا دوست صمیمی باشیم....

دختر:من دوست دارم . من تو رو می خوام برای همیشه . من دوست صمیمی نمی خوام.

چرا با من این کارو کردی؟ چرا از اول نگفتی ؟

 

پسر هیچ چی نمی گه

تنها حرفش اینه که ...

 

پسر: یه حس خوبی نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...

باید به ت می گفتم.

دختر: حالا این حرفا یعنی چی ؟ یعنی می خوای من برم ؟

پسر: سکوت

دختر: باشه . هر طور تو بخوای . من حرفی ندارم. نمی خوام باعث رنجش ت بشم.

خداحافظ ، هر جا که هستی شاد باشی و سلامت.

 

حالا دختر تنهایه ، حال و روزش بد جوری خرابه.

داره سعی می کنه با خودش و عشقش کنار بیاد اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه.

 

دختر: اون که می دونست من و اون مال هم دیگه نیستیم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟

چرا دلمو با خودش برد و دیگه پس نداد.

آره، می دونم که اون حق داره که برای زندگیش آزادانه تصمیم بگیره و من حق ندارم باعث

رنجش اون بشم  چون اون خیلی خوبه .

ولی کاشکی می دونست که چه قدر دوستش دارم.

 

 

آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره.

کاش پسر می دونست که شکستن دل یه گنجشک گناه داره !!!

 

 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

ASal

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:4  توسط عســــــــــــــــــــــل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کودکان را دوست داشته باشیم ...!

پیوندهای روزانه
عکسهای زیبا از یانگوم (2)
عکسهای زیبا از یانگوم (1)
مطالب ورزشی بدمینتون
عشقولانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
نویسندگان
عســــــــــــــــــــــل
•*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸
پیوندها
دلبر (کیوان)
مژگان
لقمان
تنها
سارا
بانوی باران
یاکریم
بـــاران
وحید
حامد
روستای حداده دامغان
جلال
مهران
حاج رضا
مهگل و ملیکا
مجتبی
عسل
محبت
مانیا
حامد
علیرضا
ریحانه
لج در آر
شیدا
نسرین
مهدی
وروجک
سعید
عرشیا
علی آقا
حاج حمید
میتی
امین
آتش درون
فاطیماه
شاپور
زهرا
دفتر عشـــق
نیلوفر
نوکر امام زمان
علیرضا
سیاوش
محمدمهدی
دهکده عشق
کلبه عشق
سایبان عشق
حمید
آب_آیینه
سـرزمـيـن دخـتـران مـشـرقـي
رامین
یار مهربون(علیرضا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

عـســل

..........

کد آهنگ در وب نوا

..............