![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:23 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خداوندا ... نعمتت را بر من تمام کردی. قبلت، آسمان بار امانت نتوانست کشيد ... چگونه باید شکر این همه نعمت را به جای آورم؟! دستگاه حکمت و نظم تو چگونه است که اینچنین بر بنده ی گناهکارت منت می گذاری؟! خود می دانم که شاگرد تنبل کلاس تو بوده ام و گویی حالا نعمت مبصر بودن به من عطا کردی تا شايد اين گونه خالص شوم و مومن. بزرگترین نعمت و یکی از بهترین خلایقت را نصیبم کردی و من هیچ ندارم بگویم جز این که: دیگر نعمت بر من تمام شده است. از این پس هنر من، شکر کردن است و قدر دانستن. خدایا هر دو مان را در پناه خودت حفظ کن و ایمانمان ببخش. خدایا در تمامی شئون زندگی، قدرت و قوت و صبر و ایمان و هر آنچه که در توشه ام ندارم به من عطا کن. خدا، لحظه ای جمع سه نفره مان را ترک نکن. تو، او، من ... ASal |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:7 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
چقدر تنهایم سنگ باران شده است سنگ هایی دلشان پر شده از شوق زمین خوردن من چقدر می خندند به سکوتم مردم دور من آدم ها بسیارند همه ی حق ها بر جانب آنهاست مدام به درون خانه من فرا خوانده شدم پس کجا؟ کوش خدا؟ چه کسی بود مرا خواند بیایم داخل؟ من برون کاری از پیش نبردم، گفتم چه کسی بود که اصرارم کرد؟! چقدر تنهاییم سنگ باران شده ایم سنگ هایی دلشان پر شده از شوق زمین خوردن ما نعمتت را صد شکر ولی اسمش آخر چیست بگو تا دانیم این بهشت است؟ حقیقت دارد؟ یا جهنم شده است از برایم دنیا که شود کار برایم آن ور آسان تر چقدر تنهاییم تو اگر با مایی، پس خدایی کن و ایمانم را آزمایش کن اگر می خواهی من تو را دارم باز در همان اوج تنهایی خویش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:37 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تقديم به تمامي آناني که هنوز هم تکه اي از آسمان در چشمانشان جِرعه اي از دريا در دستانشان وتبسمي زيبا از خاطره ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل هايشان به يادگار مانده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:32 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
منظومه بلند عشق من زخم دلت بودم پویای دلم گشتی مرهم به دلت بستم غوغای دلم گشتی باران دلت بودم در کوه تنت پنهان چون چشمه جوشان صحرای دلم گشتی آنگه که زدم پنجه بر تار دلت ای دوست موسیقی جانبخش رویای دلم گشتی از شیشه بنا کردند بنیان دل تنگت چون قصر بلورین دنیای دلم گشتی چون شمع شده سوزان بر جان و دلم تابان تا روشنک بزم شبهای دلم گشتی صورتگر نو پای احوال رخت بودم چون نقش چلیپای دیبای دلم گشتی در مجمع دلدرن مختار و رها بودم چون سلسه مهری بر پای دلم گشتی آزاد و رها بودم در بند شدم اینک شادم که در این محبس یارای دلم گشتی مشتاق دلم بودی من باغ دلت گشتم در کشتی بحر عشق سکان دلم گشتی از هر نفست روحی بر کالبدم خیزد انفاس مسیحای ایمان دلم گشتی رفتی و سبوی دل خالی زشرابت شد می باز بر این تشنه باران دلم گشتی در تیرگی شامت شب تاب دلت بودم چون ماه سپهر دل مهتاب دلم گشتی گفتی که مرا دریاب ای تابو توان دل من تاب دلت گشتم بیتاب دلم گشتی من فاتح دژهای دلهای کشان بودم تو فاتح یکتای ابواب دلم گشتی آنگه که پیوستند جان من و تو در هم آفاق دلت گشتم الهام دلم گشتی گفتی که برفت از دست آرام و توان دل آنگه که شراب هجر در جام دلم گشتی گفتم به نهان با تو از هجر چه میگویی اینک که تو آغازو فرجام دلم گشتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:15 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
آن که رخسارتو را رنگ گل نسرین داد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:34 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:52 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
یک مناجات ... خدایا تا وقتی که تو میدانی دلیلی بر دانستن من نیست خدایا تا وقتی که تو بزرگی جایی برای حقارت من نیست خدایا آنچنان کن که خود میپنداری وآنچنان کن که خود درست میدانی خدایا تا وقتی که بوسه بر خاکت میزنم و تا وقتی که سجده بر درگاهت نهاده ام ایمانم از من مگیر خدایا راه شکی بر درگاهت بر ذهنم قرار مده خدایا دربدری از آن کسانی که تو را ندارند من تو را دارم و پر امید به درگاهت ناله خواهم کرد خدایا چشم بر گناهم ببند که تو بخشنده ترین و مهربان ترینی خدایا این قلب شکسته من گنه کارو آن دست اجابت مهربان تو ..... امیدوارم در سایه پر محبت خدا با ایمان به هدفهاتون برسید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
در این توهّم،یک نفر آخر بگوید قلبی که من گم کرده ام در سینه کیست؟ جز کوره راه گم شدن در واژه عشق راه رسیدن تا رهایی،عاقبت چیست؟
آخر بگوید یک نفر بی پرده با من آیا جواب عشق صادق،بی وفاییست؟ گر بی وفایی لایق عاشق نباشد پس این ریا کاری به حق عاشقان چیست؟ عمری به حیرت مانده ام در قعر ابهام راز جدایی ها پس از عاشق شدن چیست؟ عمری به دنبال محبت در سرابم لیک اندرین حسرت مرا یاریگری نیست؟ در کنج این زندان به تنهایی شکستم آخر نمیدانم که تنهایی چه دردیست؟...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:43 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:0 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطرها ست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|