![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
ارزومند آرزوهای شما بانوی مهتاب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:30 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
باورش کردم ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود خنده هایش دروغ و بی احساس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:4 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عشق نخستين بينش را نسبت به ابديت به تو هديه مي دهد. عشق نخستين آزموني است که زمان را به فراسو مي برد. اين گونه است که عاشقان هرگز از مرگ نمي هراسند. عشق مرگ نمي شناسد روزها رفتند و من ديگر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:1 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
گفتم ای خوبم به فريادم برس كه اولين عشقم نميرد
ترسيدی و باور نكردی
گفتم از نامهربان بودن پشيمان می شوی
باور نكردی
اشك مرا ديدی
ترسيدی و باور نكردی
پاكش نكردی
سوختن ها را تماشا كردی و پرپر زدن ها را
ترسيدی و باور نكردی
هيچگاه باورم نكردی....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:56 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:49 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي تو در حريم غربت من پا گذاشتي رفتي و در سكوت تماشا نمودهام تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتي رفتي و سهم عشق براي دل توبود سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟ يك بغض كال، يك سبد از درد بيكسي سهم من غريب كه اينجا گذاشتي گفتي بهار مي رسد اما دروغبود در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي مجنون ديگري شدي و دشت پيشروت من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي گفتي كه از بهشت نصيبي نبردهاي آن را تمام گردن حوا گذاشتي يك قطره اشك سهم من از روزگارشد در لحظه اي كه پا به دنيا گذاشتي گفتم از آتش عشقت چه كنم گفت بسوز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:39 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
محال .....شاید, محال نیست آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند این سان که ذرِّه های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو جان در هوای توست شاید, محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار ما را آشفته سوی باد در دوردست دشتی از دیده ها نهان بر برگِ ارغوانی پیچیده با خزان با پای جویباری چون اشک ما روان !!پهلوی یکدیگر بنشاند !!ما را به یکدیگر برساند آرزومند آرزوهای زیبای شما بانوی مهتابی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
در كتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر يك از اين صفحه ها يك لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه يك خط در ميان گاه پيدا ، گاه پنهان می شوند شادی و غم نيز هر يك لحظه ای بر سر اين سفره مهمان می شوند زندگی تركيب شادی با غم است دوست می دارم من اين پيوند را گرچه می گويند شادی بهتر است دوست مي دارم گريه با لبخند را دوستتون دارم بانوی مهتابی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:11 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگی گُل زردی ست به نام غم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:38 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|