![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
خسته ام به وسعت دستهاي خسته يك مادر بزرگ ... به دلتنگي قلب خسته يك مادر بزرگ خسته ام و دلتنگ ... چقدر روزهاي بي تو طولاني شده اند! چقدر طولاني شده صداي نيامدنت! صداي ناله هايت پس چرا ديگر نمي ايد ؟ دستهايت را ديگر چگونه بمالم ؟ لذت زندگي را ديگر چگونه لمس كنم ؟ زيباييها را بدون تو ديگر چگونه ببينم ؟ پس چرا من دلم اينقدر برايت تنگ است خودم اشكهاي خدا را بر سر مزارت ديدم خدا اشك شوق مي ريخت بهترين بنده اش حالا در كنار اوست مادربزرگ مهربونم ارامش ابديت مبارك ( دلم برات خیلی تنگ شده عسل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:28 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
کاش می دانستیم زندگی کوتاست کاش از ثانیه هاندگی لذت می بردیم کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست
لذت می بردیم تا نهایت کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود کاش... کاش... کاش... عسل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 14:54 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
برای يک دوست خوب
چقدر دوستت دارم. خوبیهای کوچک تو چقدر برایم دلنشین هستند. شاید اگر بار اولی بود که تو را میدیدم، با خود می اندیشیدم که زیبا نیستی اما امروز تو واقعا زیبایی و چقدر مفتخرم از خودم که در عمق نگاه ساده يک انسان ، پيچش زیبایی مرموزی را میبابم؛ یک دوست را. در وجود دوستانه تو ، من هيچ رنگی از هوس را جستجو نمیکنم. شکیبایی صدایت، آرامش تک تک سلولهای چهره ات، سلامت نگاهت که میدانم گاهی سعی میکنی مرموز جلوه اش دهی شیوه خاص دوست داشتنت ... لحظه های دلجوییهای بزرگانه و يا رنجشهای کودکانه ات دلتنگی نهفته در فشار دستهایت و تحسینهای بازیگوشانه ات قلب مرا ربوده اند. تو اهميت میدهی ، اينرا دوست دارم. درست يا غلط احساس میکنم توجه تو خوب است. حتی جر و بحثهای کوچکمان هم آرامش نایبی را که از تو میگیرم خط خطی نمیکنند. این عشق نیست چون سوزاننده نیست، سبز است. چیزی ارزشمندتر از عشق است. ارزش ماندن و شاهد بودن دارد. دوست دارم بر لطافت برگهایش آرام گام بردارم؛ با شکوه او رشد کنم و برای نگه داشتنش تلاش. این رو برای کسی نوشتم که ... عسل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:12 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
بعد از مدتها تصمیم گرفتم دیگه ننویسم اما میخوام دوباره ادامه بدم
گفتم که ميترسم من از سحر نگاهت گفتي نترس اي خوب من اما نمي شد مي خواستم نا گفته هايم را بگويم ... يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد گفتي که تا فردا خدا حافظ ... ولي آه آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|