![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
زندگي بدون عشق مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند . زندگي بدون عشق زندگي نيست .... زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن!و........؟ زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما . اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم . دنياي ما سرشار از معناست . هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را باز كنيم و بخوانيم .ا ين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه حادثه ها با ما سخن مي گويد. عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است . وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي . نگاه عاشق مي شوي . عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است . عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است . بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است . نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است . نفرت عشق وارونه است . وقتي خود را نمي شناسي از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني . اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني . وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي تا احساس تنهايي كني عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و ستاره يگانه مي كند . عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست . ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم . بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي . اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد . آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم . اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد . مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم . از مرگ نمي ترسيد ؟ اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند . زيرا عشق نمي ورزند . عشق است كه زنده مي كند . عشق كيمياست . ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست . بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد حيات جاويدانه پيدا مي كنيم . پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند. اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟ براي زمين . زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست . خوشبخت ترين سياره عالم است . بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را . آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد آيا او را نمي بيني ؟ خوشا به حال زمين كه زنده است ! خوشا به حال همه ي درخت ها !! خوشا به حال باران !! خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!! خوشا به حال شب !! خوشا به حال روز !! خوشا به حال عشق !! خوشا به حال ما !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:1 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
این مطلب از طرف یکی از دوستان به دستم رسیده من خوشم اومده اینجا قید کردم اما اصلا بیانگر دیدگاه من نیست ، انشاالله سوء تفاهمات بعضی دوستان بر طرف بشه .
چنانكه خوانندگان مي دانند ما منكر شعر نيستيم و نمي گوييم شعر نباشد. گفته ما آنست كه شعر خود يك خواسته نيست. شعر سخن است و سخن بايد تابع نياز باشد. ما مي گوييم كسي اگر مطلبي دارد مي خواهد آن را به شعر يا نثر بگويد ايرادي ندارد. ايراد ما به آن كسي است كه بي آنكه مطلبي باشد تنها به نام آنكه شعري بسازد به آن مي پردازد. مي گوييم كسي اگر عاشق شده غزل بسرايد ولي دور از خرد است كه كسي با دل آسوده به دروغ دم از عشق زند و غزل هاي عاشقانه بسرايد. داستان شعر از اين حيث داستان خانه است. خانه براي نشستن است و هر كجا كه نيازي بود بايد خانه ساخت. ولي اگر كسي در يك بياباني يا بالاي كوهي كه قابل سكونت نيست خانه اي بسازد اين كار او بيخردانه است. اين سخن ساده و آسانست ولي شاعران آن را نفهميده اند و شعر را يك خواسته جداگانه پنداشته و بي آنكه در بند نيازمندي باشند پياپي شعر هايي را از غزل و قصيده و قطعه و فرد و رباعي سروده بر روي كاغذ نوشته و به خود باليده اند! كسي در تهران روزي در مجلسي مي گفت : « من براي اين مملكت يك كرور شعر ساخته ام » . اين شيوه شاعران بوده و حافظ نيز همين شيوه را داشته. و چون شعر را يك نياز مي دانسته عمر خود را به شعر گويي و غزلسرايي به سر برده. او سرودن غزل را يك كار هنري مي پنداشته و جز اين مقصود ديگري نداشته است. پس چرا حافظ را اين چنين مي ستايند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:35 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|