![]() |
![]() |
|
| چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی و چه شگفت آور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!! |
|
سلام دوستان عزیز این آخرین آپی هست که براتون می نویسم ، شاید دیگه هیچوقت برای آپ کردن این وبلاگ فرصت نداشته باشم . راستش باید بچسبم به درس و دانشگاه و خیلی چیزهای دیگه بخصوص ورزشم که برام اهمیت زیادی داره ... دیگه خودتون حق میدین ؟؟؟؟؟؟؟ در ضمن نمی تونم به وبلاگتون نظر بدم اما از لحاظ خوندن وبلاگ ها مشکلی ندارم حتما سر می زنم . در آخر با یه غزل زیبا از همه شما خداحافظی می کنم و ممنون و متشکر که تا این مدت با نوی مهتاب و تنها نذاشتین .
من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم جان مي گيرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:14 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگي بدون عشق مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند . زندگي بدون عشق زندگي نيست .... زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن!و........؟ زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما . اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم . دنياي ما سرشار از معناست . هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را باز كنيم و بخوانيم .ا ين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه حادثه ها با ما سخن مي گويد. عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است . وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي . نگاه عاشق مي شوي . عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است . عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است . بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است . نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است . نفرت عشق وارونه است . وقتي خود را نمي شناسي از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني . اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني . وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي تا احساس تنهايي كني عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و ستاره يگانه مي كند . عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست . ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم . بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي . اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد . آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم . اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد . مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم . از مرگ نمي ترسيد ؟ اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند . زيرا عشق نمي ورزند . عشق است كه زنده مي كند . عشق كيمياست . ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست . بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد حيات جاويدانه پيدا مي كنيم . پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند. اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟ براي زمين . زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست . خوشبخت ترين سياره عالم است . بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را . آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد آيا او را نمي بيني ؟ خوشا به حال زمين كه زنده است ! خوشا به حال همه ي درخت ها !! خوشا به حال باران !! خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!! خوشا به حال شب !! خوشا به حال روز !! خوشا به حال عشق !! خوشا به حال ما !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:1 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
این مطلب از طرف یکی از دوستان به دستم رسیده من خوشم اومده اینجا قید کردم اما اصلا بیانگر دیدگاه من نیست ، انشاالله سوء تفاهمات بعضی دوستان بر طرف بشه .
چنانكه خوانندگان مي دانند ما منكر شعر نيستيم و نمي گوييم شعر نباشد. گفته ما آنست كه شعر خود يك خواسته نيست. شعر سخن است و سخن بايد تابع نياز باشد. ما مي گوييم كسي اگر مطلبي دارد مي خواهد آن را به شعر يا نثر بگويد ايرادي ندارد. ايراد ما به آن كسي است كه بي آنكه مطلبي باشد تنها به نام آنكه شعري بسازد به آن مي پردازد. مي گوييم كسي اگر عاشق شده غزل بسرايد ولي دور از خرد است كه كسي با دل آسوده به دروغ دم از عشق زند و غزل هاي عاشقانه بسرايد. داستان شعر از اين حيث داستان خانه است. خانه براي نشستن است و هر كجا كه نيازي بود بايد خانه ساخت. ولي اگر كسي در يك بياباني يا بالاي كوهي كه قابل سكونت نيست خانه اي بسازد اين كار او بيخردانه است. اين سخن ساده و آسانست ولي شاعران آن را نفهميده اند و شعر را يك خواسته جداگانه پنداشته و بي آنكه در بند نيازمندي باشند پياپي شعر هايي را از غزل و قصيده و قطعه و فرد و رباعي سروده بر روي كاغذ نوشته و به خود باليده اند! كسي در تهران روزي در مجلسي مي گفت : « من براي اين مملكت يك كرور شعر ساخته ام » . اين شيوه شاعران بوده و حافظ نيز همين شيوه را داشته. و چون شعر را يك نياز مي دانسته عمر خود را به شعر گويي و غزلسرايي به سر برده. او سرودن غزل را يك كار هنري مي پنداشته و جز اين مقصود ديگري نداشته است. پس چرا حافظ را اين چنين مي ستايند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:35 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
امروز دسته گلی تهيه کردم از غنچه های زيبای رز که در زرورقی با هزار قلب طلايی
که در چنين روزی که همگان....... با هديه ای ناچيز ذره ای از دريای محبت مادران خود را پاسخ می گويند تو در خلوت تنهاييت در اين انديشه ای که چرا دست مهربان مادر نوازشگر گيسوانت نيست !
او نيست تا سرت را بر زانويش بگذاری و غم هايت را با او تقسيم کنی .
توشادی کند .
تنهاييت بپيچد .
می دانم که غم هم چون عقابی سهمگين بر فراز زندگيت بال گسترده است .
شايد حتی لبخند مادرت را هم به ياد نداشته باشی و خطوط چهره ي مهربانش هم در ذهنت
نمانده باشد .
اسوه ی زنان عالم فاطمه (س)هم وقتی هنوز نخستين تجربه های کودکانه را هم نداشت
سايه ی مهربان مادر از سرش رخت بست و ديگرهيچ دست مهربانی اشک های فروغلتيده
بر گونه هايش را نسترد و لالايي گرم مادرانه ای شبانگاهان روح گرم او را نوازشگر نشد.
کن و به صورت آن زنی که نگذاشت تا غنچه های زندگيت پژمرده شود و شاخه ی نازک
وجودت در طوفان حوادث بشکند...
لبخند بزن به آن زنی که سال ها چون مادر و با نام مادر تو را ياری کرده است .
بگذار که دريچه ی قلبت به دنيای نور باز شود و گرمای محبت برف زمستان دل ها را آب کند .
زندگی تو خواهد روييد .
تو مادر نداری که در این روز از او قدردانی کنی دست مادری را بگیرکه نیاز به محبت
فرزندی دارد ... تو که مادر داری دستش را در دستانت بفشار و ببوس و شاخه گلی از محبت را به مادر هدیه
کن و سرت را روی شانه هایش بگذار ، چشمانت را ببند تا لحظه ای وجودت آرامش پیدا
کند
براستی هیچ کجا مامن تر از آغوش مادر نیست ... قدر مادر را بدانیم که بعد از او دیگر مادری نیست ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:17 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
دیشب ساعت 11 شب از طرف یکی از دوستان برام یک اس ام اس اومد که نوشته بود مهستی مُرد .!! دیگه خودتون بیشتر می دونید مهستی کیه ، نیاز به توضیح نیست پیش خودم گفتم خدا رحمتشون کنه ...... امروز داشتم میومدم محل کارم در حین قدم زدن تو فکر این موضوع بودم ... خب یکی از خوانندگان موسیقی پاپ ایرانی درگذشت که ایشاالله روحشون همیشه شاد باشه.اما واقعا برام عجیب بود که مرگ یک خواننده زن( که به جرات می تونم بگم مهستی مهربان نوای زیبا و قلب مهربانی داشتند) از مرگ یک مداح اهل بیت که زندگیش را فدای ائمه معصوم کرد با اهمیت تر باشه آن هم مرگ سید محمد جواد ذاکر که به علت سرطان حنجره دار فانی را وداع گفتند . اما سوالی که مطرح است اینه ....... مهستی یا مثلا یک بازیگر مثل پوپک گلدره برای ما غیر از یک خوانندگی و بازیگری چه عمل سودآوری انجام دادند که ملت همه از اس ام اس گرفته تا اینترنت وبخصوص شبکه های ماهواره ای همه و همه عزادار شدند ؟!! اما برای مرحوم سید ذاکرکمتر کسانی پیدا میشن که تاریخ غروبش را بدانند! آیا شبکه های تلویزیونی خبر درگذشتشان را به گوش مردم رساندند ، عزاداری کردند غیر ازدوستان اهل بیت ؟........... عجب بریز و بپاشی شده این دنیا!!!!!!! دوست دارم کلاهتونو قاضی کنید و در مورد این موضوع خوب فکر کنید بعد اظهار نظر بفرمایید. همه ما یک روزی این دنیا رو ترک می کنیم ، مهم اینه که اگه دو روز زنده باشیم استفاده درست ببریم گر چه این دنیا به هیچ کس وفا نکرد و نمیکنه !!! قصد توهین به هیچ کدام از شخصیت ها را ندارم تو دلم درد بزرگیه ، داداشیه من توخوابگاه دانشگاه به خاطر کوتاهی مسئولین جونشواز دست داد ما هم به خاطر تسلی دلمون میگیم قسمتش بود چون این کوتاهی بهانه ای بود برای رفتنش اونم در سن 22 سالگی اما بدونید که دوست خدا اون بود که رفت جاشم می دونم بهترین جا است اما اگه همین داداشیه من اسم و رسم دار بود خوب تماشا می کردین چه اتفاقی می افتاد ، این همه تبعیض ؟؟ تا کی باید حرفمون تو دلامون حبس باشه جرات گفتنش رو نداشته باشیم !!!! حرف زیاده اما وقت کم فقط نظر من این بود چون برای خودمم معما شده ! آیا کسی می تونه دلیلشو بهم بگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظرم ... نظرات این پست خیلی برام مهمه !!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:19 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
به نام آنکه همه دوستش داریم... پدر ... مادر ... !! نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود! اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟ و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!! اما پدر...مادر... من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!! پدر... مادر...بزرگتر..! قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!
دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز! تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است. من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که تو و کسانی مثل تو می اندیشند خدایی است که مسئولیت های تو را ... اراده تو را و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی. درست مثل زندگی اجتماعی ات است که هر وقت کارت گیر می کند حقه بازی می کنی یک قانون مالیاتی وضع می شود یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید این را می بینی ... آن را می بینی ... تملق می گویی ... رشوه می دهی ... پول و پارتی فراهم می کنی. دردینت هم همین کارها را می کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی با پارتی و پول و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات دینت هم تو را در دنیا از خطا و گناهی که خودت هم بدان معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از آنها بر حذر می کند باز نمی دارد. من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی !! سخنرانی دکتر علی شریعتی با عنوان : پدر ! مادر ! ما متهمیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:7 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
هر که مهر فاطمه(س) در دل ندارد، دين ندارد ..... دين و ايمان، غير حبّ فاطمه(س) امکان ندارد ** هرکه مـهر فـاطـمه(س)در دل ندارد، دیـن ندارد ** ** بی ولای فـاطـمه(س) صوم و صلاة،ارزش ندارد **
شهادت بانوی دو عالم ، دخت نبی مکرم اسلام حضرت فاطمه زهرا (ص) را به شما دوستان تسلیت می گویم . بهترین مادر دنیا را داریم دعا و سعی و تلاش کنیم که بهترین فرزند آن حضرت باشیم . از شما میخوام تو این روزای عزیز برادرم و فراموش نکنید و براش دعا کنید . این گل هدیه به تویی که داری وبلاگمو می خونی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:40 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خداي عزيز براي سکونت در آسمانها و آباد ساختن ملکوت اعلي مخلوق ديگري بنام فرشتگان بوجود اورد و آنان را در مکانهاي خالي و راههاي وسيع آسمانها مملو کرد و شکافها را بوسيله آنان پر ساخت . در ميان فاصله هاي آسماني ..
خدا آنان را از ترديد شبهه بازداشت و در نتيجه هيچکدام از راه رضاي خدا منحرف نمي گردند ..
سنگيني گناه ديگران آنان را تحت فشار سنگيني قرار نمي دهد و…
حيراني نمي تواند معرفت خدا را که در دل آنان رخنه کرده است نابود سازد ... عظمت خدا و هيبت جلال او که در زواياي روح آنان جاي گرفته هيچگاه توقف نمي کند ...
کينه حسد بر آنان غلبه نمي کند ترديد آنان را در عقيده متزلزل و متفرق نمي گرداند
عجز انسان از درک فرشتگان .......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
سلام به قول خیلی از دوستان حیف است که این وبلاگ تعطیل باشد!!! منم به احترام این دوستان بزرگوار قول میدهم به خواسته هایشان جامه عمل بپوشانم و ...
خدا روزهای عید است ...
سال نو مبارك آخرهای سال كه میشه یك حس غریبی وجود آدم را میگیره ، حسی غریب مملو از ابهام، یعنی واقعا توی دنیا چیزی داره عوض میشه ؟ آسمون كه همون آسمونه ، زمین هم كه همون زمین، ابرها هم . . . پس ما چرا داریم جشن می گیریم ؟ كمی كه فكر كنیم شاید به این نتیجه برسیم كه اینها همه یك بهانه است ، یك بهانه برای اینكه دوباره به خودمان بیائیم ، ببینیم چقدر توانسته ایم با خدای خود دوست باشیم ، چقدر دل بدست آوردیم ، چقدر خوب بودیم . . . آره ! همه اینها یك فرصت دیگری است برای بهتر شدن ، برای یك شروع دوباره . . . زمین هم همراه ما این شروع دوباره را جشن می گیرد . . . سرافراز و پیروز باشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:39 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تقدیم به شما
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:10 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عشق و محبت ورزیدن از دیدگاه های متفاوت ... ما هیچ وقت نمی تونیم در مسند قضاوت قرار بگیریم حتی کسی را که میبینیم اشتباه می کند نباید سرزنش کنیم ! و باید بدون هیچ توقعی محبت کرد. هر کاری بکنیم عین آن به خودمان برمی گردد!
اگر می خواهید عشق بسویتان سرا زیر شود و از آنجایی که می دانیم تمام بیماریهای جسمی ناشی از روح است . ( درسته که میگن درد هم خودمانیم دواع هم خودمان ) اگه ما به فطرت خودمون مراجعه کنیم بدون تاثیر از اطراف و تعصب خاصی می توانیم به معبود برسیم چرا که عشق ورزیدن وظیفه همه ما انسانهاست |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:38 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اسلام، با آن آيين مترقى و پيشرفته خود، براى زن ارزش و احترام بسيارى قايل است.
زن در مفهوم انسانيت با مرد هيچگونه فرقى ندارد و مرد را بر او امتيازى نيست.
زن، مانند مرد، عضو كامل جامعه است و شخصيت حقوقى مستقل دارد.
زن در جامعهى اسلامى برخوردار از استقلال فكرى و اقتصادى است ...
و در زندگى خود، در تصميمگيرى آزاد است و به ميل خود بر اساس موازين شرعى مىتواند با هر كه
بخواهد ازدواج كند.
حالا یه نوشته زیبایی رو بخونید با عنوان گفتگوی معصومانه با خــــــــــــــدا
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانـــم
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهـــد؟
پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بـــود
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كننـــد؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام .
به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كنــــد
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند
به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند
به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد
و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد .
اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استـــفاده كند
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد
زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .
البته بايد گفت كه زن بايد نكاتى را رعايت كند.
چنان كه رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم مىفرمايد:
بهترين زن، كسى است كه در هنگام نعمت، شكرگزار باشد و در بلا و گرفتارى صبر و بردبارى را از دست ندهد. و نيز مىفرمايد: بعد از ايمان به خدا نعمتى بالاتر از همسر موافق و سازگار نيست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:31 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
روز عزای عشق! روز عشق آمد و من تنهای تنهایم! همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هدیه میکنند اما من تنها در این گوشه از این دنیای بی محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان که دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه میزنند نگاه می اندازم و اشک میریزم و آن لحظه دلم هوای تو را میکند! کاش تو بودی تا در این روز به تو محبت و عشق هدیه کنم ، اما نیستی! نیستی که دستانت را بگیرم و با هم به سرزمین عشاق برویم و در کنار هم قدم بزنیم و من نیز لحظه به لحظه بر گونه های مهربانت بوسه بزنم و بگویم خیلی دوستت دارم ! تو رفتی ، و من تنهای تنها مثل شمع نیمه سوخته در غم عشقمان می سوزم و آب می شوم! تو رفتی ، دنیا را از من گرفتی ، شادی هایم را همه نقش بر آب کردی و یک دنیا غم و غصه و اشک به من هدیه کردی! امروز زیباترین روز عاشقان است اما تلخ ترین روز برای من! تو که رفتی من به وجود عشق شک کردم ، و عشق را در ذهنم یک کلمه پوچ و بی معنا تصور کردم! یادش بخیر آن زمان که در کنار هم بودیم ، با هم بودیم ، عاشق هم بودیم و در چنین روزی عشق و محبت به هم هدیه میدادیم و با هم عهدی دوباره می بستیم که تا پایان راه زندگی در کنار همیم ، پس کجاست آن عهدی که با من بستی؟ آن همه قول و قرار کجاست؟ اینک در این روز همدمی را ندارم که به او بگویم که دوستش دارم ، به او شاخه گلی هدیه دهم و آن را ببوسم! کسی نیست که مرا در آغوشش بگیرد و این روز را به من تبریک گوید! کسی نیست تا دستهایم را بگیرد و حرفهای عاشقانه اش را برای من بگوید! سرنوشتمان همین شد ، تو رفتی با خوشبختی ، من نیز تنها مانده ام با بدبختی ! عشق همین است ، پایانی تلخ و غم انگیز اما لحظه ها شیرین و به یاد ماندنی! با اینکه می دانیم پایان قصه عشق غم انگیز است ، و باید با چشمهای خیس از او که مدتها در پی او نشسته بودیم وداع بگوییم چرا عاشق می شویم؟ امروز روزی است که همه عاشقان با همند و من در این گوشه تنهای تنها با چشمهای گریان بر سر مزار عشق به عزایش نشسته ام! آری در روز عشق بیشتر عاشقان در غم از دست دادن عشقشان عزادارند ! این مطلب را برای یکی از دوستانم گذاشتم که اگر این مطلب را بخونید پی می برید ... تقدیم به یک عشق سوخته ولی امیدوارم هر دوشون هر جا باشند خوشبخت باشند . اگه دوست دارید بیشتر به درک این مطلب پی ببرید بخونید ... اشک عاشق دیدنی نیست ! ....
برگرفته از سایت دفتر عشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:24 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
ولنتاین شما رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم بیست و پنجم بهمن روز ولن تاین مبارک عشاق عزیز روزتان مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:48 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
این مطلب رو از طرف دوست خوبمون حاج حمید که لطف کردن و اجازه دادن منم بزارم تو وبلاگم میزارم تا شما هم بخونید و نظر بدین وبگین نظر شما راجع به این مطلب چیه!!! به نظر من حیفه کسی تو وبسایتش نذاره چون واقعا به مطلب زیبایی اشاره کردن ... به خاطر حجم زیاد وبلاگشونو اینجا گذاشتم که بخونید !!! من که کاملا با فرمایشاتشون موافقم .... شما چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9:24 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عشق ... لیاقت می خواهد و بس !!! تا حالا شده دوست داشته باشید یه نفر شما رو فقط برای خاطر خودتون دوست داشته باشه ؟ نه بخاطر چیز دیگه ای؟؟؟؟؟ راه انباشتن زندگی با عشق، بسیار ساده است اگر عشق بیشتر می خواهید عشق بیشتر بدهید انباشتن زندگی با عشق بسیار مهم است زیرا عشق تنها حقیقت واقعی است دو روز با قی مانده ۲روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که اصلا زندگی نکرده است ! عسل |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:54 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن زندگي را به عشق بخشيدن زنده است آنكه عشق مي وزرد دل و جانش به عشق مي ارزد عشق شادي است عشق آزادي است عشق اغاز آدميزادي است ع*********س**********ل تو كجايي ؟ در گستره ي بي مرز اين جهان من در دوردست ترين جاي جهان ايستاده ام كنار تو تو كجايي ؟ در گستره ي نا پاك اين جهان تو كجايي ؟ من در پاك ترين مقام جهان ايستاده ام بر سبزه شور اين رود بزرگ كه مي سرايد براي تو ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:53 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
يا علی گفتيم وعشق آغاز شد بسم الله الرحمن الرحيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدائهم اجمعين، من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم عيدغدير برعاشقان آن حضرت مبارک باد رب النوع عشق و شمشير! غدیر بر اهل علی مبارک عید غدیر ، عید ولایت بر تمامی آنان که علی را میدانند کیست و ولایت علی را میدانن چیست و بر تمامی آنان که عدل و آزادی را می فهمند مبارک باد التماس دعا که دلم بد جوری گرفته
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:18 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عید است ... عید قربان نه به خاطر قربانی نشدن اسماعیل .... بلکه به خاطر قربانی شدن نفس ابراهیم ... ابراهیما به میمنت این عید قربانی کن ...... و اما عشق ... سوختن و خندیدن هم عجب حکایتی دارد ... عید شما هم مبارک .... ای غایب از نظر عیدرا هم به تو تبریک می گویم ... مادربزرگ عزیزم عید تو هم مبارک .... می دانم با صالحین همنشین هستی ..... خدایا در این روز مبارک دعای مرا براورده کن ... الهم عجل لولیک الفرج الهم اشف کل مریض ... عید بر همه شما عاشقان مبارک !عسل |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 9:59 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
در شب تولد مسیح، فرشتگان آسمان چنین سرودند: "خداوند را در آسمانها جلال باد و بر زمین، در میان مردمی که خدا را خشنود میسازند، آرامش و صفا برقرار باد" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:51 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:53 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:39 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
وبلاگهای عاشقانه !!! آدم وقتی می افته به وبلاگ گردی و سرک به این و اون وبلاگ می کشه یکی از چیزایی که خیلی می بینه اینه که اشعار و مطالب عاشقانه اگه حرف اول رو نزنه لا اقل خیلی زیاده ووووووو! اونی که به ذهن آدم می رسه اینه که این طور نوشتن حکایت از یه احساس نیاز درونی می کنه چون اونی که گرسنه است همیشه وصف نون و غذا رو می کنه و از باب و صف العیش نصف العیش حرف از غذاهای گوناگون می زنه اونی که عشق ماشین داره همش تو فکر ماشینهای مختلف با مدلهای گوناگون(ژیان خلاصه هرکی دوست داره از چیزی بگه که ذائقه اش رو شیرین می کنه ( اینا هم که من می بینم فکر می کنم عشق و محبت خوراک مورد نیازشونه که بهش نرسیدند ، و حالا میان از یه چیز دست نیافته که آرزوشو دارن ، با آه و سوز دل (که گاهی دل آدم براشون کباب می شه) می گن ، بعضی با نثر بعضی با نظم بعضی با نثر مسجع و ... (آخی ) اما همه شون با زبون بی زبونی یه چیز رو فریاد می کنن : آی عشقققققققق "روح ما به ویتامین عشق نیازمنده و کمبود اونو با تمام وجود احساس می کنیم و چون جای دیگه گوش شنوایی نیست ، اینجا اومدیم که اونو با وبلاگ نویسی بیان کنیم "( کو گوش شنوا شاید از خودشون بپرسی انکار کنن اما بقول نمی دونم کی : رخ زردم خبر دهد از سر درون (آخه بس که مغرورن حرف من اینه که باید برای سوز دلهای اونا مرهمی تهیه کرد که کبوترای عاشق بتونن با خیال راحت در گوش هم بغبغو کنن . اونم کبوتر سفیداااااااا اما صد تاسف که فرهنگ نادرست جامعه اصلا نیاز اونا رو به عشق ورزی قبول نداره و حتی اونا رو بچه ای می دونه که دهنش بوی شیر می ده . آخه چرا ؟؟ جایی نتوانستم بیانش کنم تنها جایی که به زهنم خطور کرد وبلاگ من بود . موفق باشید .عسل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:28 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
به نام او که بهترین نام هاست آه ،چه شبها که سکوت فراق از پشت پرده های سیاه عیان می شد چشم ستاره شد و نور ماه درهم شد و محو شد و نهان می شد گویی که آن سیاه آسمان نسیم مست با او در مدارا بود هنوز آنشب نگاه خسته ای ببام خانه های شهر پیدا بود افق خالیست اما من پر از از ابرم درختی در کنار راه می روید در ان سوی چشم انتظاریها درختی در کنارم راه می پوید امشب ستاره ها هم در من چکیده اند امشب به سوی توست دست نیایشم امشب به پارسایی تو دل نهاده ام امشب صفای عشقم و گرمای آتشم نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است این خاتم وجود من ارزانی تو باد دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است شعرم به پاس لطف تو قربانی تو باد دریاب مرا دلم ،تا سطح کبود امواج آب شور خشم گرفته، تو را می طلبید ( اما تو را نیافت ) دلم تا آنجایی که ماه ،با گامهای سنگین و غمناک از آسمان بالا می رفت !.... رفت ( اما تو را ندید) پس کجایی ای عشق جاوید من دریاب مرا.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش... اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش... تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن.. تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن... تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن... تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن... تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن... خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن... تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن... تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن.... تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني... تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني... تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن... تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن... و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن... اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي... كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:32 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
میلاد امام هشتم بر همه شیعیان جهان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:35 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
نگرش و رفتار ما در قبال يک فرد بستگي به نوع ديدي است که به او داريم .............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:59 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:56 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
الهی؛ ديده از ديدار جمال لذت می برد ودل از لقای ذوالجمال الهی؛چون در تو می نگرم رعشه بر من مستولی می شود الهی؛ چگونه دعوی بندگی کنم که پرندگان از من می رمند و ددان رامم نيستند الهی؛ اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم الهی؛ ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در "يوم تبلی السرائر" چه کنيم؟ الهی:پيشانی بر خاک نهادن آسان است دل از خاک بر داشتن دشوار است! " علامه حسن زاده آملی " عسل |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:48 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اى هشتمين سپيده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:46 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عشق,تنهایی
بخشش چیز خوبی
افکار من
افکار من
زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود
.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهروو دیرینه سر منزل عشقی بنگر که زخون توبه هر گام نشان است عسل |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:20 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
کلام یکی ازسرمایه های ارزشمند انسانی است .کلمات قدرت ساختن نگاه عسل |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
امروز دلم خیلی گرفته خیلی ناراحتم نمی دونم چمه... یه چیزی همیشه ذهنمو مشغول داره اونم اینه که همیشه فکر میکردم آدما مثل هم نیستن اما الان میگم همه آدما مث همن هیچ فرقی نمی کنن دلاشون . قلباشون حتی احساسشون فکر می کردم میشه واسه بعضیا هم که شده واسه اونایی که دوستشون داریم غرورمونو بشکنیم و ابراز عاطفه کنیم اما فکر میکنم دارم اشتباه میکنم چون هر کسی تا زمانی که بهت ثابت نکنه لیاقت دل شکستنم نداره ناراحت نشین اما اینم حرف دلم بود البته خیلی خودمونی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:21 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خسته ام به وسعت دستهاي خسته يك مادر بزرگ ... به دلتنگي قلب خسته يك مادر بزرگ خسته ام و دلتنگ ... چقدر روزهاي بي تو طولاني شده اند! چقدر طولاني شده صداي نيامدنت! صداي ناله هايت پس چرا ديگر نمي ايد ؟ دستهايت را ديگر چگونه بمالم ؟ لذت زندگي را ديگر چگونه لمس كنم ؟ زيباييها را بدون تو ديگر چگونه ببينم ؟ پس چرا من دلم اينقدر برايت تنگ است خودم اشكهاي خدا را بر سر مزارت ديدم خدا اشك شوق مي ريخت بهترين بنده اش حالا در كنار اوست مادربزرگ مهربونم ارامش ابديت مبارك ( دلم برات خیلی تنگ شده عسل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:28 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
کاش می دانستیم زندگی کوتاست کاش از ثانیه هاندگی لذت می بردیم کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست
لذت می بردیم تا نهایت کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود کاش... کاش... کاش... عسل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 14:54 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
برای يک دوست خوب
چقدر دوستت دارم. خوبیهای کوچک تو چقدر برایم دلنشین هستند. شاید اگر بار اولی بود که تو را میدیدم، با خود می اندیشیدم که زیبا نیستی اما امروز تو واقعا زیبایی و چقدر مفتخرم از خودم که در عمق نگاه ساده يک انسان ، پيچش زیبایی مرموزی را میبابم؛ یک دوست را. در وجود دوستانه تو ، من هيچ رنگی از هوس را جستجو نمیکنم. شکیبایی صدایت، آرامش تک تک سلولهای چهره ات، سلامت نگاهت که میدانم گاهی سعی میکنی مرموز جلوه اش دهی شیوه خاص دوست داشتنت ... لحظه های دلجوییهای بزرگانه و يا رنجشهای کودکانه ات دلتنگی نهفته در فشار دستهایت و تحسینهای بازیگوشانه ات قلب مرا ربوده اند. تو اهميت میدهی ، اينرا دوست دارم. درست يا غلط احساس میکنم توجه تو خوب است. حتی جر و بحثهای کوچکمان هم آرامش نایبی را که از تو میگیرم خط خطی نمیکنند. این عشق نیست چون سوزاننده نیست، سبز است. چیزی ارزشمندتر از عشق است. ارزش ماندن و شاهد بودن دارد. دوست دارم بر لطافت برگهایش آرام گام بردارم؛ با شکوه او رشد کنم و برای نگه داشتنش تلاش. این رو برای کسی نوشتم که ... عسل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:12 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
بعد از مدتها تصمیم گرفتم دیگه ننویسم اما میخوام دوباره ادامه بدم
گفتم که ميترسم من از سحر نگاهت گفتي نترس اي خوب من اما نمي شد مي خواستم نا گفته هايم را بگويم ... يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد گفتي که تا فردا خدا حافظ ... ولي آه آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
حی یووووووو سلام خوبین ؟ نمیدونم فعلا چرا حال و حوصله آپ شدن ندارم یعنی راستشو بخواین مطالب جدید ندارم اما در اولین فرصت چشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:34 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
سلام دوستان گلم حالتون خوبه ؟ دلم واسه همتون تنگ شده راستش یه ۲۰ روزی مسافرت بودم البته جای شما حسابی خالی استراحتمو که کردم در اولین فرصت مطالب جدید میزارم و به وبلاگاتونم سر میزنم ... خواهر کوچیک شما عسل راستی نظرتون در باره موزیک چیه پسند کردین؟ اصلا به وبلاگم میاد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 16:19 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
ارزومند آرزوهای شما بانوی مهتاب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:30 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
باورش کردم ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود خنده هایش دروغ و بی احساس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:4 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عشق نخستين بينش را نسبت به ابديت به تو هديه مي دهد. عشق نخستين آزموني است که زمان را به فراسو مي برد. اين گونه است که عاشقان هرگز از مرگ نمي هراسند. عشق مرگ نمي شناسد روزها رفتند و من ديگر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:1 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
گفتم ای خوبم به فريادم برس كه اولين عشقم نميرد
ترسيدی و باور نكردی
گفتم از نامهربان بودن پشيمان می شوی
باور نكردی
اشك مرا ديدی
ترسيدی و باور نكردی
پاكش نكردی
سوختن ها را تماشا كردی و پرپر زدن ها را
ترسيدی و باور نكردی
هيچگاه باورم نكردی....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:56 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:49 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي تو در حريم غربت من پا گذاشتي رفتي و در سكوت تماشا نمودهام تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتي رفتي و سهم عشق براي دل توبود سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟ يك بغض كال، يك سبد از درد بيكسي سهم من غريب كه اينجا گذاشتي گفتي بهار مي رسد اما دروغبود در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي مجنون ديگري شدي و دشت پيشروت من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي گفتي كه از بهشت نصيبي نبردهاي آن را تمام گردن حوا گذاشتي يك قطره اشك سهم من از روزگارشد در لحظه اي كه پا به دنيا گذاشتي گفتم از آتش عشقت چه كنم گفت بسوز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:39 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
محال .....شاید, محال نیست آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند این سان که ذرِّه های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو جان در هوای توست شاید, محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار ما را آشفته سوی باد در دوردست دشتی از دیده ها نهان بر برگِ ارغوانی پیچیده با خزان با پای جویباری چون اشک ما روان !!پهلوی یکدیگر بنشاند !!ما را به یکدیگر برساند آرزومند آرزوهای زیبای شما بانوی مهتابی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
در كتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر يك از اين صفحه ها يك لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه يك خط در ميان گاه پيدا ، گاه پنهان می شوند شادی و غم نيز هر يك لحظه ای بر سر اين سفره مهمان می شوند زندگی تركيب شادی با غم است دوست می دارم من اين پيوند را گرچه می گويند شادی بهتر است دوست مي دارم گريه با لبخند را دوستتون دارم بانوی مهتابی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:11 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگی گُل زردی ست به نام غم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:38 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:23 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خداوندا ... نعمتت را بر من تمام کردی. قبلت، آسمان بار امانت نتوانست کشيد ... چگونه باید شکر این همه نعمت را به جای آورم؟! دستگاه حکمت و نظم تو چگونه است که اینچنین بر بنده ی گناهکارت منت می گذاری؟! خود می دانم که شاگرد تنبل کلاس تو بوده ام و گویی حالا نعمت مبصر بودن به من عطا کردی تا شايد اين گونه خالص شوم و مومن. بزرگترین نعمت و یکی از بهترین خلایقت را نصیبم کردی و من هیچ ندارم بگویم جز این که: دیگر نعمت بر من تمام شده است. از این پس هنر من، شکر کردن است و قدر دانستن. خدایا هر دو مان را در پناه خودت حفظ کن و ایمانمان ببخش. خدایا در تمامی شئون زندگی، قدرت و قوت و صبر و ایمان و هر آنچه که در توشه ام ندارم به من عطا کن. خدا، لحظه ای جمع سه نفره مان را ترک نکن. تو، او، من ... ASal |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:7 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
چقدر تنهایم سنگ باران شده است سنگ هایی دلشان پر شده از شوق زمین خوردن من چقدر می خندند به سکوتم مردم دور من آدم ها بسیارند همه ی حق ها بر جانب آنهاست مدام به درون خانه من فرا خوانده شدم پس کجا؟ کوش خدا؟ چه کسی بود مرا خواند بیایم داخل؟ من برون کاری از پیش نبردم، گفتم چه کسی بود که اصرارم کرد؟! چقدر تنهاییم سنگ باران شده ایم سنگ هایی دلشان پر شده از شوق زمین خوردن ما نعمتت را صد شکر ولی اسمش آخر چیست بگو تا دانیم این بهشت است؟ حقیقت دارد؟ یا جهنم شده است از برایم دنیا که شود کار برایم آن ور آسان تر چقدر تنهاییم تو اگر با مایی، پس خدایی کن و ایمانم را آزمایش کن اگر می خواهی من تو را دارم باز در همان اوج تنهایی خویش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:37 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تقديم به تمامي آناني که هنوز هم تکه اي از آسمان در چشمانشان جِرعه اي از دريا در دستانشان وتبسمي زيبا از خاطره ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل هايشان به يادگار مانده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:32 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
منظومه بلند عشق من زخم دلت بودم پویای دلم گشتی مرهم به دلت بستم غوغای دلم گشتی باران دلت بودم در کوه تنت پنهان چون چشمه جوشان صحرای دلم گشتی آنگه که زدم پنجه بر تار دلت ای دوست موسیقی جانبخش رویای دلم گشتی از شیشه بنا کردند بنیان دل تنگت چون قصر بلورین دنیای دلم گشتی چون شمع شده سوزان بر جان و دلم تابان تا روشنک بزم شبهای دلم گشتی صورتگر نو پای احوال رخت بودم چون نقش چلیپای دیبای دلم گشتی در مجمع دلدرن مختار و رها بودم چون سلسه مهری بر پای دلم گشتی آزاد و رها بودم در بند شدم اینک شادم که در این محبس یارای دلم گشتی مشتاق دلم بودی من باغ دلت گشتم در کشتی بحر عشق سکان دلم گشتی از هر نفست روحی بر کالبدم خیزد انفاس مسیحای ایمان دلم گشتی رفتی و سبوی دل خالی زشرابت شد می باز بر این تشنه باران دلم گشتی در تیرگی شامت شب تاب دلت بودم چون ماه سپهر دل مهتاب دلم گشتی گفتی که مرا دریاب ای تابو توان دل من تاب دلت گشتم بیتاب دلم گشتی من فاتح دژهای دلهای کشان بودم تو فاتح یکتای ابواب دلم گشتی آنگه که پیوستند جان من و تو در هم آفاق دلت گشتم الهام دلم گشتی گفتی که برفت از دست آرام و توان دل آنگه که شراب هجر در جام دلم گشتی گفتم به نهان با تو از هجر چه میگویی اینک که تو آغازو فرجام دلم گشتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:15 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
آن که رخسارتو را رنگ گل نسرین داد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:34 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:52 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
یک مناجات ... خدایا تا وقتی که تو میدانی دلیلی بر دانستن من نیست خدایا تا وقتی که تو بزرگی جایی برای حقارت من نیست خدایا آنچنان کن که خود میپنداری وآنچنان کن که خود درست میدانی خدایا تا وقتی که بوسه بر خاکت میزنم و تا وقتی که سجده بر درگاهت نهاده ام ایمانم از من مگیر خدایا راه شکی بر درگاهت بر ذهنم قرار مده خدایا دربدری از آن کسانی که تو را ندارند من تو را دارم و پر امید به درگاهت ناله خواهم کرد خدایا چشم بر گناهم ببند که تو بخشنده ترین و مهربان ترینی خدایا این قلب شکسته من گنه کارو آن دست اجابت مهربان تو ..... امیدوارم در سایه پر محبت خدا با ایمان به هدفهاتون برسید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
در این توهّم،یک نفر آخر بگوید قلبی که من گم کرده ام در سینه کیست؟ جز کوره راه گم شدن در واژه عشق راه رسیدن تا رهایی،عاقبت چیست؟
آخر بگوید یک نفر بی پرده با من آیا جواب عشق صادق،بی وفاییست؟ گر بی وفایی لایق عاشق نباشد پس این ریا کاری به حق عاشقان چیست؟ عمری به حیرت مانده ام در قعر ابهام راز جدایی ها پس از عاشق شدن چیست؟ عمری به دنبال محبت در سرابم لیک اندرین حسرت مرا یاریگری نیست؟ در کنج این زندان به تنهایی شکستم آخر نمیدانم که تنهایی چه دردیست؟...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:43 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:0 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطرها ست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تو این دنیا دلا خیلی خسته میشه چون آدماش خسته میکنن این دنیا مثل این میمونه که توش معلق باشی نه میتونی بری بالا نه میتونی بیای پایین قدرت تصمیم گیری از دستمون خارج شده میبینیم ، میشنویم ، اما سعی میکنیم نبینیم و نشنویم ولی اگرم میشنویم بی تفاوت بگذریم . چون حس میکنیم هیچی تو دستمون نیست و توانایی اون چیزی که میخوایم بدست بیاریم و نداریم . و سعی میکنیم همپای دیگران گام برداریم نه بیشتر نه کمتر تو این دنیا به هر کسی هم بخوایم خوبی کنیم فکر میکنن رو قصد و غرضه وواقعا من تو این سوالم موندم که چرا ما آدما با هرکسی خوب باشیم ........... بی خیال بهتره از سوالم منصرف بشم اینا حرفای دل خودم بود یه جورایی حس کردم شما هم بدونید بد نیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:45 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
راه و روش رضایت از زندگی شایداین سوال درذهن شما خطور کرده است که چگونه می توانیم از زندگی رضایت داشته باشیم.برای دریافت بخشی ازپاسخ خود،بد نیست مطالب ذیل را مطالعه کنید. 1 -از اشتباهاتمان عبرت بگیریم،اینکه گاهی در زندگی دچار اشتباه شده ایم باعث ناامیدی و یاس نشود. گاهی اشتباهات به ما فرصت نشان دادن شهامت و قوت قلب می دهند. 2-سپاسگزار باشیم و به دیگران محبت کنیم، مهر ورزی همیشه نتیجه مثبت داشته است اظهار محبت هرگزعارضه نا مطلوب ندارد. مهر ورزی می تواند صور مختلف داشته باشد هدیه دادن دسته گلی حتی گفتن اینکه دوستتان دارم .شکل های مختلف اظهار محبت هستند همه ما نیازمند محبت دیگران هستیم و از طرفی باید به دیگران محبت کنیم. 3-انتقاد پذیر باشیم. اگر قدر و منزلت خود را بدانیم هرگز انتقاد های مطلوب را به صورت مشکل نمی بینیم بلکه آن ها را فرصت های مناسب برای پیشرفت و ترقی به حساب می آوریم. 4- با مشکلات کنار بیاییم واز زندگی رضایت خاطر داشته باشیم گرفتاریها می توانند نتایج و ثمرات مثبت داشته باشد بنابراین نگران نباشیم و شکر گزار باشیم که گرفتار مصیبت های بزرگتر نشده ایم از همه مهم تر اینکه هرگز فکر نکنیم که مشکلات رو به پایان است بلکه به خاطر داشته باشیم که مشکلات و نا بسامانی ها همیشه وجود دارند و این قانون زندگی است . از اینکه زنده هستیم خشنود باشیم و از زندگی لذت ببریم. 5- حتی به افرادی که دوستدار ما نیستند محبت کنیم اگر خواهان آرامش روحی باشیم باید به افرادی که به نوعی ما را آزار داده اند یا با رفتار نا شایست باعث رنجش خاطرما شده اند محبت کنیم. محبت روی سنگدل ترین افراد تاثیر می گذارد . البته محبت کردن به افراد خا نواده ثمر بخش تر از محبت به دیگران است. 6- در زندگی راستی و درستی را پیشه کنیم و از آن نهایت بهره را ببریم اگرفرض کنیم فقط یک ساعت از عمرمان باقی مانده است چه کاری انجام می دهیم درک کنیم و از خود بپرسیم چه کسی هستیم، در کجا هستیم ، وظیفه مان چیست و به خاطر داشته باشیم که همیشه در دنیا هستیم که فرصت فکر کردن و تصمیم گیری د اشته باشیم این فرصت را در طول زندگی داریم پس از این فرصت نهایت بهره را ببریم. عسل |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:45 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
ی شب آخر،زسر واکن مرا محو در لبخند فردا کن مرا عمر رویاهای دنیایی گذشت رنگ دنیاهای رویا کن مرا مشت خاکی ماند از من در جهان با ادب،تقدیم دنیا کن مرا از گل من گل نمی روید به باغ تا تو را گویم تماشا کن مرا صد هزاران سال دیگر،یک بهار بوته ای،برگی،به صحرا کن مرا! گم شدن در تیرگی ها نارواست پرتو یادی به دل ها کن مرا تار و پودم ذره ذره مهر بود هر کجا مهر است پیدا کن مرا!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:7 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:56 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
هيچكس با من در اين دنيا نبود هيچكس مانند من تنها نبود هيچكس دردي زدردم بر نداشت بلكه دردي نيز بر دردم گذاشت هيچكس فكر مرا باور نكرد خطي از شعر مرا از بر نكرد هيچكس معناي آزادي نگفت در وجودم رد پايش را نجست هيچكس آن يار دل خواهم نشد هيچكس دمساز و همراهم نشد هيچكس چون من چنين مجنون نبود در كلاس …. دلخون نبود هيچكس دردي نكرد از من دوا جز خداي من خداي من خدا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:53 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
یه عاشق بی قایق تو دریا اا چشماشو می بنده تو رویااااااا من عاشق بی قایق تو دریاااا می میرم، چشمامو می بندم بی رویا میمیرم میرم و میمیرم آْسوده میشم از عشق میرم و میمیرم جشن تولد مرگم و برای تو زیر آب میگیرم یه زیبا نگاهش به موجا اااا یه عاشق بی ساحل تو دریا اااا پریای دریا من امشب میمیرم از عشقت یه زیبا من امشب میمیرم میرم میمرم آسوده میشم از عشق میرمو میمیرم جشن تولد مرگم و برای تو زیر آب میگیرم یه عاشق من عاشق بی قایق تو دریااااا چشمامو می بندم بی رویاااااا یه زیبا نگاشو چه آروم به موجا می دوزه یه عاشق بی ساحل چه تنهاا تو دریا می سوزه می رم و میمیرم آسوده میشم از عشق میرم و میمیرم جشن تولد مرگم و برای تو زیر آب میگیرم *~(-)$(-)l~*
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:53 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اینو یادت باشه که هیچ کس مثل توبرای من نمیشه ....... دوست دارم تو را نظاره كنم زير پايت پر از ستاره كنم گر بپرسند نازنينت كيست دوست دارم به تو اشاره كنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:46 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
**As**@l**
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:6 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
آنکه در تنها ترين تنهايیم تنهايم گذاشت؛
کاش در تنها ترين تنهايیش تنها کسِ تنهايیش تنهایش نگذارد۰۰۰
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 8:50 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
دوست دارم تو جاده ی دل تو بشی خط عبورم رد بشم از مرز عشقت بشکنم روح غرورم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:22 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
بی تو تو این شبای بد گریم دیگه در نمیاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:40 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:32 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تکیه گاهم همه ای دوست توئی من نگاهم همه ای دوست توئی آنکه دل از من ربوده است توئی وانکه هرلحظه پیش روست توئی آنکه نظرش سوی توبوده است منم وانکه فکر من نبوده است توئی این چنین عاشق مگر پیدا شود آنکه قدرم ندانسته است توئی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:10 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:40 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:26 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
تورا با دیگری دیدم که گرم گفتگوبودی با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم من از این پس به همه عشق جهان می خندم به هوس بازی این بی خبران می خندم من از آن روزی که دلدارم رفت به غم و شادی این بیخبران می خندم خداحافظ برای تو رهایی داشت برای من غم تلخ جدایی داشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:9 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
غمینم بی کسم تنهای تنها
روم با عشق تو صحرا به صحرا
چو مجنون سر گزارم بر بیابان منم آواره ای در عشق شیدا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:0 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اخرین شب گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود رو به رفتن بود و من در اضطراب دیده ام گریان دلم بیمار بو د گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جا ناگریز و ناگریز گفتم او را لحظه ای دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:47 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
توی سرداب روی باتلاق وسط جنگل سردم اگه من تو رو نبینم چه کنم با غم و دردم تو چه خوب هستی عزیزم بی تو من یه برگ زردم دوست دارم همیشه باشی نکنی یه وقتی تردم توی این دنیای فانی قطره بارون یا که گردم اما تو فرشته ای که میام و دورت می گردم بعد از اون قصۀ تلخم چه خیالهائی می کردم اما با دیدن تو باز ... به این دنیا بر می گردم Asal |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:44 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
بابا نظر بدین. چرا نظر نمیدین اخه
چی میشه بگین |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:38 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
در پستوي لحظه هاي عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:39 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
روزاي خيلي طلايي يادته؟ روز ترس از جدايي، يادته؟ (کاش منو از یاد نبرده باشی منتظر تو عسل)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:24 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
خوب یادمه وقتی که پا تو دنیاش گذاشتم دنیای من تباه شد یه روز خوش نداشتم صبح تاغروب همیشه کارم فقط خوندن بود وقتی تو رو می دیدم هوای تازه داشتم چه سرد بود وچه بیروح تمام شعرهای من اما برای چون تو اشعار ناب نوشتم گلهای پژمرده رو از توی باغ بر چیدم تو باغ آرزوهام گلهای تازه کاشتم چه خیالاتی داشتم تو دنیای من بودی اما تو رفتی و من موندم با سرگذشتم تصمیم گرفتم دیگه دل به کسی نبندم آی آدمها بدونید این بوده سر نوشتم رفتی تنهام گذاشتی انگار که رفتی سفر من هم به ناچارباید کوله رو برمیداشتم تمام آرزوهام با تو رفت اما حالا آرزومه ببینم من هم توی بهشتم شعر: حامی عزیز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 9:16 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:30 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
عزیز دلم می دونم تقصیر خودم بود که وقتی خواستم قلبت را اجاره کنم سر زده وارد شدم و از تو نپرسیدم آیا اتاق خالی در این قلب است که اجاره ی من شود؟؟؟ یادته ازت پرسیدم اگه انسان نبودی دوست داشتی چی بودی ؟؟ بهم خندیدی و گفتی دوست داشتم یه چیزی بودم که یه نفر بتونه ازم استفاده کنه مثلا" … یک گل باشم که عسلم ببینه و خوشش بیاد ... به نظر خودت همین طور بودی!!!؟؟؟ یادته ازت پرسیدم از چه چیزی شاد می شی گفتی از شنیدن صدای عسلم !!!! یادته ازت پرسیدم وقتی دلت می گیره چی کار می کنی گفتی می یام و با عسلم حرف می زنم الهی شکر دیگه دلت نگرفته !!!! تو گفتی با خدا که حرف می زنی می گی ممنون که عسل را بهم دادی...... گفتی هر جا که می ری به یاد من باش و به کسی که نمی شناسی اعتماد نکن آره دیگه بهت اعتماد کردم وقلبم را احساسم را عشقم را و هر چی از دستم بر می یومد در اختیارت گذاشتم تو هم خوب امانت داری کردی..... ممنونم ازت عسل منتظر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:12 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 9:11 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست ازغصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته ASal |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:11 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اگه فراموشت كردم فراموشم نكن اگه خطا رفتم گناه كردم تو ببخش كمكم كن تا بتونم درست برم به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم خدايا تو ابدي هستي تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري ماها بي وفا هستيم اما تو وفا داري
راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن نشون بده خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و ميتونم فقط بگم
کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقيقت بگشايم خدايا... ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است دراين قفس زندانی خدايا... پروردگارا... ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگهدارم خدايا... توخود می دانی که بدترين درد برای يک انسان دورماندن ازحقيقت خويشتن ورها شدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است... پس توای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم خدايا... هميشه گفته ام که تورادوست دارم... حالا هم باتمام وجود فريادمی زنم خدايا........ دوستت دارم..... دوستت دارم... دوستت دارم
خدا رو دوست داری پس حرف دلت رو بزن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:31 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
اشكی مانند قطره بارانی از گونه های آشنايی سرازير شد قطره بارانی كه اولين قطره بود كه از آسمان زندگی به زمين افتاد قطره ای از اشكهای گونه ای پر از مهر كه زمين را سر سبز و زيبا كرد من ديدم درآن اشك چه می گذرد…من ديدم در آن قطره اشك چه شوری برپاست قطره ای از اشكهای پر از مهر و محبت يك مادر درست است…آن قطره همان اشك است و آن گونه همان گونه مادر است اشك مادراگر می خواهی معنی واقعی عشق را بفهمی عشق مادر به فرزندش همان عشق واقعی و گمشده است كه تمام دنيا به دنبال همين معنا بودند عشق واقعی بدون شك عشق مادر به فرزندش است نه هوس در آن است، نه دروغ و نيرنگی در آن است ، نه زود گذر است ، نه غصه و گريه به خاطر جدايی در آن است ، نه پايانش جدايی است عشق واقعی در نگاه مادر به فرزندش است من آرزو دارم يك قطره از اشكهای پر از مهر و محبت مادرم را بر روی دستهايم احساس كنم می خواهم آن گرمای اشك مادرم را بيشتر احساس كنم اشكی كه جاودانه است ، اشكی كه واقعا عاشقانه است اين عشق مادرانه نه احساسات است ، نه ديوانگی است ، نه جنون است و نه گناه .يك انسان خوشبخت انسانی است كه در نگاه چشمان مادرش كه پر از اشك است معنی واقعی عشق را بفهمد ببيند اين اشكهايی كه از چشمان مادرش ريخته می شود برای چه چيزی ريخته می شود؟ چرا ريخته می شود آيا از روی احساسات است ؟ آيا از روی نيرنگی و دروغ است اين اشكها مقدس است ، اين اشك مادر را بايد پرستيد عشق يعنی همين!…عشق واقعی اينجاست!…قلب و چشم يك مادر چشم انتظار فرزندش آيا مادر اين اشكها را فقط برای خودنمايی و به دست آوردن دل فرزندش می ريزد اين اشكی كه از روی گونه مادر ريخته می شود از ته دل و از تمام وجود ريخته می شود اين عشقی است كه بين مادر و يك فرزند است اين اشكی است كه به خاطر عشق مادر به فرزندش است آهای عاشقان عشق شما همه بيهوده است آهای عاشقان معنی عشق در نگاه يك مادر است آهای عاشقان عشق واقعی در قلب يك مادر است اگر می خواهيد عاشق شويد عشق مادر به يك فرزند را سرلوحه و الگوی خود قرار دهيد كه در آن نه صحبتی از هوس است و نه صحبتی از جدايی اما مطمئن باشيد اين عشق مادرانه ابراز شدنی نيست مطمئن باشيد اين اشكی كه از گونه های مادر به خاطر دوست داشتن نسبت به فرزندش ريخته می شود تو ای عاشق هر چه عشقت را دوست داشته باشی نمی توانی اين ابراز اشك ريختن مادرانه را داشته باشی ای مادران شما واقعا عشق واقعی هستيد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:10 توسط عســــــــــــــــــــــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کودکان را دوست داشته باشیم ...!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکسهای زیبا از یانگوم (2) عکسهای زیبا از یانگوم (1) مطالب ورزشی بدمینتون عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عســــــــــــــــــــــل •*´¨`*عســــــــــــــــــــــل•*´¨`*•.¸ |
|
RSS
|