این مطلب از طرف یکی از دوستان به دستم رسیده من خوشم اومده اینجا قید کردم اما اصلا بیانگر دیدگاه من نیست ، انشاالله سوء تفاهمات بعضی دوستان بر طرف بشه .
چنانكه خوانندگان مي دانند ما منكر شعر نيستيم و نمي گوييم شعر نباشد. گفته ما آنست كه شعر خود يك خواسته نيست. شعر سخن است و سخن بايد تابع نياز باشد. ما مي گوييم كسي اگر مطلبي دارد مي خواهد آن را به شعر يا نثر بگويد ايرادي ندارد. ايراد ما به آن كسي است كه بي آنكه مطلبي باشد تنها به نام آنكه شعري بسازد به آن مي پردازد. مي گوييم كسي اگر عاشق شده غزل بسرايد ولي دور از خرد است كه كسي با دل آسوده به دروغ دم از عشق زند و غزل هاي عاشقانه بسرايد. داستان شعر از اين حيث داستان خانه است. خانه براي نشستن است و هر كجا كه نيازي بود بايد خانه ساخت. ولي اگر كسي در يك بياباني يا بالاي كوهي كه قابل سكونت نيست خانه اي بسازد اين كار او بيخردانه است. اين سخن ساده و آسانست ولي شاعران آن را نفهميده اند و شعر را يك خواسته جداگانه پنداشته و بي آنكه در بند نيازمندي باشند پياپي شعر هايي را از غزل و قصيده و قطعه و فرد و رباعي سروده بر روي كاغذ نوشته و به خود باليده اند! كسي در تهران روزي در مجلسي مي گفت : « من براي اين مملكت يك كرور شعر ساخته ام » . اين شيوه شاعران بوده و حافظ نيز همين شيوه را داشته. و چون شعر را يك نياز مي دانسته عمر خود را به شعر گويي و غزلسرايي به سر برده. او سرودن غزل را يك كار هنري مي پنداشته و جز اين مقصود ديگري نداشته است.
شاعران غزل را چگونه مي سازند ؟
چنانكه خوانندگان مي دانند شاعران در ايران در غزلسازي بيش از هر چيزي به قافيه اهميت مي دهند. براي همين نخست قافيه هاي آن را يافته و فهرست وار زير يا پهلوي هم مي نويسند. مثلاً : بس , كس , عدس , نفس , پس , مگس , هوس , عسس , خس , فرس , و سپس براي جمله اي انديشيده شعري پديد مي آورند و بدين سان غزلي ساخته مي شود:
در ضمير ما نمي گنجد به غير از دوست كس - هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
يار گندم گونِ ما گ ميل كردي نيم جو - هر دو عالم پيش چشم ما نمودي يك عدس
ياد مي داري كه بودي هر زمان با ديگران - اي كه بي ياد تو هرگز برنياوردم نفس
ميروي چون شمع و جمعي از پس و پيشت روان - ني غلط گفتم نباشد شمع را خود پيش و پس
غافل است آن كو به شمشير از تو مي پيچد عنان - قند را لذت مگر نيكو نمي داند مگس
خاطرم وقتي هوس كردي كه بينم چيزها - تا تو را ديدم نكردم جز به ديدارت هوس
اگر خوب بيانديشيد هر بيت از اين شعر مطلب جداگانه ايست و ارتباط آنها با يكديگر جز از راه قافيه نيست. از آن سوي بسياري از اين شعرها جز يك معناي خنك چيزي را در بر ندارد و پيداست كه شاعر تنها در پي جور كردن قافيه بوده. مثلاً بيت دوم كه معناي بسيار خنكي دارد نشان مي دهد كه مقصود چيزي جز استفاده از كلمه «عدس» نبوده. من خواهشمندم خوانندگان آن خوش گمان را كه به حافظ دارند به كنار گزارند و نام لسان الغيب و ديگر ستايشهاي گزافه آميز را كه درباره اين شاعر شنيده اند فراموش كنند و با يك انديشه ساده يكايك اين شعرها را بسنجند و بيازمايند تا ببينند چه معناهاي پوچي از هر كدام بيرون مي آيد. و براي آنكه به آساني اين موضوع را دريابند بهتر است هر شعري را به نثر برگردانند و با آن حال به انديشه بسپارند :
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم - بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم
آيا براي توبه نيز استخاره مي كنند!؟ توبه كجا و استخاره كجا!؟ استخاره آنست كه كسي به وسيله قرآن يا دانه هاي تسبيح يا به وسيله ديگري از خدا شور خواهد كه فلان كار را كنم يا نكنم و اين عقيده مسلمانان عامي است. از كلمه هاي «توبه» و «استخاره» پيداست كه حافظ مسلمان بوده و ميخواري را گناه دانسته. حال آيا مسلماني با اين شرايط براي توبه از ميخواري استخاره مي كند!؟ آيا اين معني دارد كه مسلماني از خدا شور خواهد كه از ميخواري توبه كنم يا نه!؟ پس تنها مي خواسته كه از كلمه «استخاره» استفاده كند و آن را در غزل بياورد . باز همانجا مي گويد :
اگر شبي به زبانم حديث توبه رود - ز بي طهارتي آن را ز مي غراره كنم
آنجا شاعر مسلمان بوده و صحبت از توبه و استخاره مي رانده و اينجا به اسلام توهين زشتي زده و مي گويد : من اگر نام توبه را به زبان بياورم دهانم ناپاك مي شود و ناچار آن را با مي غرغره مي كنم تا پاك شود ! در اينجا هم چون مي خواسته از كلمه غراره براي قافيه استفاده كند چنين مضمون پستي را بافته است.
فهرستي از بدآموزيهاي حافظ
چرا بايد كسي عمر را با اين سخنان پوچ و بيهوده به سر دهد. اين پست ترين شيوه بهره مندي از سخن است كه شاعران پيش گرفته اند. سخن يك نيروي خداداديست و مي توان از آن بهره ها برد. مي توان با آن هزاران كس را دانشور گردانيد , مي توان پندها سرود و هزاران كس را به راه آورد. حافظ اگر به جاي قافيه بافي خشت زني مي كرد. در پيشگاه حقيقت ارج بيشتري مي يافت. او به تلف كردن عمر خود بسنده نكرده و بدآموزيهايي دارد كه در اينجا مي آوريم:
- ستايشهاي بي اندازه از باده. من نمي گويم باده بد است ولي نيكيش كدام است!؟ آيا اين همه ستايش از آن ياوه بافي نيست؟ باده را اگر كم بخورند گيجي مي آورد و به هذيان گويي وا مي دارد و اگر بيشتر شد به ناپاكي و استفراغ مي انجامد. چنين چيزي نيكيش كدام است؟ آن ستايشهايي كه حافظ و ديگران از باده كرده و وانمود كرده اند كه باده رازهاي سربسته را مي گشايد و نادانستنيها را دانسته مي گرداند جز ياوه گويي نيست. مي توان باور كرد كه نود درصد از باده خواران ايران فريب اين شعرهاي حافظ و ديگران را خورده اند.
- از جهان نكوهشهاي بسيار نموده. اينان يك گروهي بودند كه چون خود پي كاري نمي رفتند و خانه و افزار زندگي آماده نمي كردند ناگزير از خوشي هاي زندگي بي بهره مي گرديدند. حافظ اگر بهره اي از خرد داشت مي دانست كه در اين جهان بي كار و پيشه نمي توان زيست. مي دانست كه در كنج ميخانه ها نشستن و ياوه سرودن و چشم به دست اين شاه و آن وزير دوختن جهان را به خود زندان ساختن است. و اگر براي خود كاري يا پيشه اي پيش مي گرفت نيازي به نكوهش از جهان پيدا نمي كرد. هر چند اين نكوهش ها از جهان بسيار بي معني است ولي همين سخنان نافهمانه در دلها جاي مي گيرد و مايه كجي انديشه ها مي گردد. امروز يكي از انگيزه هاي بيدردي ايرانيان همان سخنان است چرا كه به جهان آن ارزش را نمي دهند كه در راهش به كوشش بپردازند و همين اندازه كه خوراكي و پوشاكي فراهم گردد و روزشان شب شود كافيست.
- زبان درازيهايي به خد ا مي كند :
شيخ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت - آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد !
در برابر آفريدگار جهان گردنكشي نموده ولي از شاه يحيي كه از نامردترين , پست ترين و خونخوارترين شاهان خاندان مظفري بوده و چشمان پسر كور مي كرده تعريف مي كند:
پس چرا حافظ را اين چنين مي ستايند؟
مي دانم كساني خواهند گفت در جايي كه شعرهاي حافظ به اين پوچي و زيانمندي است چرا اين همه در داخل و خارج او را ستوده اند!؟ شما با ارج نهادن ديگران چه كار داريد؟ خودتان با فهم و خردتان داوري كنيد. خدا به شما فهم و خرد داده كه نيك و بد را بدانيد. ديگران هر چه مي گويند بگويند. شما اگر در پي حقايق هستيد خودتان بينديشيد و بفهميد . ببينيد :
كشتي نشستگانيم اي باد شُرطه برخيز - شايد كه باز بينم ديدار آشنا را
شاعر در اينجا در كشتي نشسته و آرزوي باد شرطه و ديدار يار مي كند ليكن بيدرنگ مي گويد :
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل - هات الصبوح هبوا يا ايهاالسكاري
ديشب در حقه اي كه گل و باده پيچيده بوده اند بلبل هم آمده عربي مي خوانده و مي گفته: براي صبحانه باده بياوريد , شما نيز اي مستان بيدار گرديد. و چون آقاي بلبل مست بوده شب را از صبح تميز نمي داده. « شعر مي گويم و معني ز خدا مي طلبم!»
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است - با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آقاي شاعر پند مي دهد كه براي آسايش در دو جهان همين بس كه با دوستان مروت و با دشمنان مدارا كني و ديگر به كاشتن , درويدن , بافتن , ريسيدن , دوختن و ساختن و ديگر چيزها نيازي نيست. اگر اين فلسفه درست باشد پس اين كوشش ها براي تربيت چيست؟ همان حافظ اگر يك شب دزد به خانه اش آمده و كاسه و كوزه اش را را ببرد و يا ستمگري در كوچه جلويش را بگيرد آيا باز مي گويد كه آن فرد مجبور است!؟ يا گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را. اين هم از فيلسوف شيراز.
مگر آن ستايندگان كيستند؟ يك دسته تذكره نويسانند كه اين شيوه را هنر مي دانستند. مثل اين است كه عده اي قمارباز از يك قمارباز چيره دست شتايش كنند. آنها لذت مي بردند كه وظايف زندگي را رها كرده و با سخن بازي و قافيه بافي به هر كه خواستند دشنام دهند و هر كه را خواستند ستايش كنند , سخن از باده رانند , به خدا گستاخي كنند , نان از دسترنج ديگران بخورند و پس از اين همه افراد ارجمند و والامقامي باشند و شاعر و اديب و فيلسوف ناميده شوند. از همه جالب تر عبارت هاييست كه در وصف او گفته اند: شهريار اقليم سخن , نقاد بازار ادب. اقليم سخن كجاست!؟ بازار ادب كجا بود!؟ يك دسته هم شرق شناسان اروپايند. اينان بدخواهان شرقند. دوست دارند كه همه شرقيان مانند حافظ باشند. به كنج ميكده رفته و جهان را به آزمندان اروپا و آمريكا سپارند. خودشان پياپي ماشينها و افزارها سازند و جوانان سرباز , هوانورد , و فضانورد سازند و شرقيان جز در پي سخن بازي و قافيه پردازي نباشند. خودشان اگر دشمني رخ نمود زن و مرد دست به هم داده شرق و غرب را به تكان در آورند ليكن شرقيان دست به دامان شكيبايي زنند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند - كز اثر صبر نوبت ظفر آيد
يا گناه را به گردن خدا انداخته چنين گويند :
گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم - نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
بله اين شرق شناسان هر چيز را كه مايه درماندگي مردمي بشود از ديوان شاعرها گرفته تا صوفيگري , خراباتيگري و كيش هاي گوناگون مثل جوكيگري يا مارپرستي مي ستايند و در رواجش مي كوشند. اينها براي اروپا بيش از ميليونها سپاه كار مي كنند. آنها زحمت شكار ماهي را به خود نمي دهند بلكه در آب زهر ريخته و ماهي ها را جمع مي كنند ..
نوشته احمد كسروي - سال 1341– انتشارات پايدار